گشت . بعد از چندروز مرض بر او چنان مستولى گشت كه مرفوع الطّمع شد و سه روز بى خود بود . بعد از آنكه به « [ 1 ] » خود آمد فى الحال « [ 2 ] » از كيفيّت « [ 3 ] » لشكر استفسار نمود ، « [ 4 ] » گفتند در هشترودند . گفت بايد كه به تعجيل بروند . و باز مرض او نكس « 1 » كرد و بى خود شد چنان كه مردم اطراف خبر مرگ او درانداختند « [ 5 ] » و اين سخن به اقاصى و ادانى ولايت رسيد . لشكريان كه متوجّه سلطانيّه بودند هركس به يورت خود موقوف گشتند . چون اين خبر به امير عادل رسيد امرا و ايناقان خود را هريك به ولايتى فرستاد تا به يراق لشكر مشغول شوند « [ 6 ] » و طمع در مملكت كرد و خود در سلطانيّه به يراق يورش اشتغال نمود .
ناگاه خبر رسيد كه حاجى سلطان پسر ملك تيمور بر سبيل منقلا به حوالى زنجان رسيد و آنجا متوقّف شد . او را خبر فوت « [ 7 ] » سلطان « [ 8 ] » احمد باور گشت . « [ 9 ] » امّا حاجى سلطان به قاعده در حوالى زنجان بود . امير عادل يراق چنان ديد كه جمعى را بر سبيل شبيخون بر سر او فرستد امير لطف اللّه كه داماد امير عادل بود با جمعى از لشكريان و مخصوصان كه پيش او مانده بودند يراق كرد و آن مقدار جيبا كه داشت به ايشان داد و روانه كرد و نيمروز از سلطانيّه بيرون رفتند و مقرّر چنان بود كه آن شب شبيخون بزنند . شخصى از ميان ايشان گريخته حاجى سلطان را خبر كرد . حاجى سلطان مردم جلد خود را از ميان قيتول خود بيرون برد و در كمين نشست . وقت سحرى بود كه ايشان به بنگاه ايشان رسيدند و دست به غارت و تاراج برآوردند ، ناگاه او از گوشه بر ايشان زد و دست به شمشير برده ايشان را منهزم گردانيد و تا در سلطانيّه در عقب ايشان مىتاخت جمعى را دستگير كرد و غلبهئى را بشكست و بقيه را :
مصراع « [ 10 ] »
شكسته ركاب و گسسته عنان
به « [ 11 ] » پيش امير عادل آمدند و از اين قضيّه شكستى عظيم به حال امير عادل راه يافت و جيبايى چند و اسبان خوب كه در شيراز حاصل كرده بود همه تلف شد و او متحيّر مانده ، امّا تصوّر مرگ سلطان احمد مىكرد و امّيد فرصتى كه غلبهئى جمع شوند و به انتقام
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : با .
( [ 2 ] ) - ت : ندارد .
( [ 3 ] ) - ت : حال .
( [ 4 ] ) - ت : پرسيد .
( [ 5 ] ) - ت : در آنجا در افواه خلق افتاد .
( [ 6 ] ) - ت : شدند .
( [ 7 ] ) - ت : مرگ .
( [ 8 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 9 ] ) - م و ل : شد .
( [ 10 ] ) - م : ندارد ، ت : بيت .
( [ 11 ] ) - م : با ، ت : تا .
( 1 ) نكس : بازگشت بيمارى ، عود كردن مرض ( غياث ) .