عبد الكريم فرمان « [ 1 ] » را مقرّر كرد كه ملازم ايشان باشند « [ 2 ] » و چون به سلطانيّه رسند « [ 3 ] » در قلعه نزول كنند « [ 4 ] » و اختيار قلعه ايشان را باشد و بيتكچى جهت ضبط مال مقرّر گردانيد .
امراى تبارزه « [ 5 ] » چون از درگاه « [ 6 ] » شاه شجاع مفارقت كردند ، شاه شجاع بهطرف شوشتر « [ 7 ] » روان شد و ايشان متوجّه سلطانيّه شدند و فكر كردند كه اختيار خود چگونه به نوكران شاه شجاع دهند . قرار دادند كه ايشان را در قلعه راه ندهند . چون به سلطانيّه رسيدند امير حسن جهانشاهى « [ 8 ] » كه در قلعه بود استقبال كرد و سلطان بايزيد را به قلعه برد و لشكريان شاه شجاع را در شهر سلطانيّه فرود آوردند و محقّر علفهئى دادند و ديگر التفات نكردند تا ايشان بهتنگ آمدند و بعد از دو ماه كه بيشتر چهارپايان و اسلحه خود [ را ] فروخته بودند و خرج كرده در ميانهء زمستان « [ 9 ] » متوجّه شيراز شدند . سلطان بايزيد در قلعهء سلطان « [ 10 ] » متمكّن گشت و قريب پنج ماه حكومت كرد امّا رونقى نداشت و ياساق و توره و حكومت را رواجى نبود .
جمعى از آحاد پيش سلطان بايزيد راه نيابت و اناقى يافته عمر قپقاچى « [ 11 ] » را به قتل آوردند و ديگر امرا مأيوس و نوميد شدند و هريك از گوشهئى بهدر رفتند و سلطان بايزيد در زمستان به قزوين آمد و در آنجا چندان توقّفى نتوانست نمود « [ 12 ] » چه حاجى سلطان پسر ملك تيمور از طرف گيلانات « [ 13 ] » لشكرى « [ 14 ] » به سر او كشيد و او را از قزوين بيرون كرد و به « [ 15 ] » سلطانيّه آمد . بعد از يك ماه سلطان احمد از بغداد به تبريز مىآمد ، چون بدان حوالى رسيد خبر بىرونقى ايشان بشنود . « [ 16 ] » به سلطانيّه آمد و قلعه را به صلح بگرفت و چندروز آنجا بود و نسق قلعه بكرد و خود متوجّه تبريز شد و سلطان بايزيد را همراه خود ببرد و پسر خود آقبوقا را در سلطانيّه بگذاشت و آن پسر آن زمان دوساله بود و چوپان « [ 17 ] » قرچى از فرزندان خواجه عليشاه تبريزى [ را ] به محافظت قلعه مقرّر كرده و شيخ محمود راهدار را به حكومت سلطانيّه نصب گردانيد « [ 18 ] » - و اللّه تعالى اعلم « [ 19 ] » -
هامش
( [ 1 ] ) - ت : ندارد .
( [ 2 ] ) - ت : باشد .
( [ 3 ] ) - ت : رسيد .
( [ 4 ] ) - ت : كند .
( [ 5 ] ) - ت : تبريز .
( [ 6 ] ) - ت : ندارد .
( [ 7 ] ) - ت : شيراز و شروان .
( [ 8 ] ) - ت : جهانشاه .
( [ 9 ] ) - ت : « در ميانهء ايشان در ميان زمستان » ندارد .
( [ 10 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 11 ] ) - م و ت : قپجاجى .
( [ 12 ] ) - ت : كرد .
( [ 13 ] ) - ت : گيلان .
( [ 14 ] ) - ت : لشكر .
( [ 15 ] ) - م : با .
( [ 16 ] ) - ت : شنود .
( [ 17 ] ) - ت : از « را همراه خود . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 18 ] ) - ت : كرده شد .
( [ 19 ] ) - م و ت : « و اللّه تعالى اعلم » ندارد .