تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 600

مساهمون:

ص٦٠٠
دوربين پادشاه واجب باشد . شاه شجاع از اين خبر پريشان و مضطرب احوال گشت . بعد از آن « [ 1 ] » دوات و قلم خواست و به دستخط همايون « [ 2 ] » خود اين « [ 3 ] » جواب به كرمان فرستاد . امير اختيار الدّين حسن قلق و اضطرابى كه در باب محاصره سيستان « [ 4 ] » نموده بىتكلّف معلوم داند كه ملك اسلام قطب الدّين بادى اين معنى شده و ايلچيان را اذيّت رسانيده ، اگر انتقامى پذيرد جزاى عمل او باشد و الّا نويين اعظم خسرو مرز توران ، قطب الحقّ و الدّين امير تيمور نويان « [ 5 ] » نگذارد و نخواهد « [ 6 ] » كه لشكريان او متعرّض ممالك دوستان و مخلصان او شوند و اگر گذارد مع هذا تأييد كردگار و دل استوار و بازوى كامكار و تيغ آبدار و لشكر جرّار نيزه‌گداز « [ 7 ] » در كار است بسم اللّه اگر حريف مايى .
گراز يك نيمه جمع آيد سپاه مشرق و مغرب * ز ديگر نيمه بس باشد تن تنهاى درويشان « [ 8 ] »
چون اين جواب صلح‌آميز پرعتاب « [ 9 ] » به امير اختيار الدّين حسن رسيد ، امير صاحب قران خود از قضيّهء سيستان « [ 10 ] » فارغ شده متوجّه قندهار گشته بود چنان كه شرح آن گذشت . و در اين سال سلطان احمد از بغداد عزيمت تبريز كرد و عادل آقا « [ 11 ] » غلبه‌ئى تمام از لشكريان كرده بود ، در حوالى مراغه به‌هم رسيدند و لشكر عادل آقا « [ 12 ] » از لشكر « [ 13 ] » سلطان احمد به عدد بسيار زيادت بود . در مقابل هم بايستادند و جنگى عظيم كردند و از طرفين مردان كار و مبارزان نامدار كشته شدند و هردو لشكر از همديگر « [ 14 ] » بگريختند و روى به هزيمت نهادند . سلطان احمد تا به مراغه برفت و از لشكر او امير محمّد دواتى و خواجه شيخ كججى و جمعى در جنگگاه بىاختيار مانده بودند ، غلبه‌ئى بر ايشان جمع شد و در عقب سلطان احمد فرستادند و او را بياوردند ، از آنجا متوجّه تبريز گشته به مرغزار اوجان فرود آمدند . بندگى آقا « [ 15 ] » به سلطانيّه رفت و در قروق سلطانيّه فرود آمده به يراق لشكر مشغول شد و يقين مىدانست كه البتّه « [ 16 ] » سلطان احمد بر عقب او خواهد آمد و همه‌روزه منتظر مىبود و تا حدود كاغذكنان و قزل‌اوزان و پل زر « [ 17 ] » خبرگيران فرستاده بود و از حالها باخبر بود . ناگاه خبر رسانيدند « [ 18 ] » كه سلطان احمد به زنجان رسيد .
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : از « از اين خبر . . . » تا اينجا ندارد . ( [ 2 ] ) - ت : ندارد . ( [ 3 ] ) - ت : آن . ( [ 4 ] ) - ت : سجستان . ( [ 5 ] ) - ت : گوركان . ( [ 6 ] ) - ت : « و نخواهد » ندارد . ( [ 7 ] ) - ت : نيزه‌دار . ( [ 8 ] ) - ت : اين بيت ندارد . ( [ 9 ] ) - ت : « صلح‌آميز پرعتاب » ندارد . ( [ 10 ] ) - ت : سجستان . ( [ 11 ] ) - م و ل : ندارد . ( [ 12 ] ) - ت : امير عادل . ( [ 13 ] ) - م و ل : ندارد . ( [ 14 ] ) - م و ل : هم . ( [ 15 ] ) - ت : امير عادل . ( [ 16 ] ) - ت : ندارد . ( [ 17 ] ) - ت : از « تا حدود . . . » تا اينجا ندارد . ( [ 18 ] ) - ت : رسيد .