او پيشتر يراق كارها و ضبط قلعه كرده بود . امير حسن خليل جهانشاهى را به محافظت مقرّر كرده و اثقال خود را در قلعه برده و خود جريده « 1 » باز ايستاده بود .
چون سياهى لشكر سلطان احمد بديد از راه ريونده متوجّه همدان گشت و سلطان بايزيد و محمّد جمشيد و غلبهئى كه ملازم داشت با خود ببرد و متعاقب ايلچيان پيش شاه شجاع فرستاد و او را از اين حال خبر كرد « [ 1 ] » و از او موافقت طلبيد . شاه شجاع لشكر جمع كرده بود و به حوالى اصفهان آمده ، چون اين خبر شنيد طمع در مملكت تبريز كرد و به تعجيل متوجّه جربادقان شد و در آنجا با امير عادل و سلطان بايزيد ملاقات كرد و متوجّه همدان گشتند . از پيش سلطان احمد ايلچيان برسيدند و پيغام [ 130 - آ ] رسانيد [ ند ] مضمون آنكه سلطان « [ 2 ] » بايزيد برادر من است و من او را آقا و مخدوم خود « [ 3 ] » مىدانم و هيچ موضع از مملكت از او دريغ نمىدارم ، امّا عادل بنده ماست و در ما عاصى شده و به درگاه آن حضرت « [ 4 ] » آمده اگر در باب برادرم سخنى گويند « [ 5 ] » « [ 6 ] » از صوابديد شما « [ 7 ] » بيرون نيستم ، امّا عادل را مجال ندهند .
شاه شجاع در اين باب انديشه فرمود « [ 8 ] » رأى او بر آن قرار گرفت كه سلطانيّه را « [ 9 ] » به نام سلطان بايزيد بستاند « [ 10 ] » و خود در حيّز ضبط آرد و عادل آقا را مفلوك گرداند . « [ 11 ] » با ايلچيان سلطان « [ 12 ] » احمد اين « [ 13 ] » سخن در ميان نهاد و قرار دادند كه سلطانيّه را به سلطان بايزيد دهند و سلطان احمد بازگردد و به تبريز رود . و شاه شجاع « [ 14 ] » عادلآقا « [ 15 ] » را مفلوك گردانيد « [ 16 ] » و حكم كرد كه امراى تبريز ديگر ملازمت او نكنند « [ 17 ] » و پيش سلطان بايزيد باشند .
همانروز كه ايلچيان سلطان احمد « [ 18 ] » به دو رسيدند كوچ كرد و بهجانب « [ 19 ] » تبريز رفت و سلطان بايزيد را يراق كرده با امراى تبريز مثل عمر قپچاقى « [ 20 ] » و محمّد جمشيد و جمعى كه با ايشان بودند و دو امير و دو قشون مرد يكى امير ابراهيم شاه و يكى « [ 21 ] » امير
هامش
( [ 1 ] ) - ت : داد .
( [ 2 ] ) - ت : ندارد .
( [ 3 ] ) - ت : ندارد .
( [ 4 ] ) - ت : پيش تو .
( [ 5 ] ) - ت : مىگويى .
( [ 6 ] ) - ل : گويد ، ت : مىگويى .
( [ 7 ] ) - ت : تو .
( [ 8 ] ) - ت : كرد .
( [ 9 ] ) - ت : ندارد .
( [ 10 ] ) - ت : دهند .
( [ 11 ] ) - ت : گردانم .
( [ 12 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 13 ] ) - م و ل : آن .
( [ 14 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 15 ] ) - ت : ندارد .
( [ 16 ] ) - ت : گرداند .
( [ 17 ] ) - ت : كنند .
( [ 18 ] ) - م و ل : « سلطان احمد » ندارد .
( [ 19 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 20 ] ) - م و ت : قپجاجى .
( [ 21 ] ) - ت : ندارد .
( 1 ) جريده : تنها ( لغتنامه ) .