ظاهر بود كه آخر مخالفت خواهند كرد . يكى از بندگان صادق به ديدهء تفكّر در آن احوال نظر كرد ، تدبيرى انديشيد كه سلاحهاى ايشان را از دست ايشان بيرون آرد . نسق فرمود كه هر جنسى كه دارند در عوض مال امانى بياورند و آنگاه كمتر جامهاى كه بهاى اندك داشت و كهنه كمانى كه در محلّ اعتبار نبود قيمتى گران بر آن نهادند . بدين واسطه همهء سلاحها بيرون آوردند و بفروختند . بدين تدبير هيچ سلاح در دست ايشان نماند . بعد از آن حكم جهان مطاع صادر شد كه چهل نفر گبر در سلك خادمان هندوشاه خازن آيند كه يكى از غلامان بندگى حضرت بود بهمجرّد اين صورت از جادّهء مطاوعت انحراف نمودند و ياغى شدند و مسلمانان را به قتل آوردند . لاجرم بر ذمّت همّت لشكر اسلام جزاى ايشان دادن ، واجب شد . با « [ 1 ] » جنگ پيش برده قلعه را بگشودند و دوهزار گبر را به داس قهر سر از تن درويدند « [ 2 ] » و دود از دودمان ايشان برآوردند « [ 3 ] » و از جمله قلعهء ملك ديوراج بود و پنج قلعهء ديگر كه مجموع مستخلص گشت و عرصهء آن نواحى از پليدى وجود ايشان پاك شد و آوازه اين فتحهاى با نام در اقاليم اسلام به سمع خاصّ و عامّ « [ 4 ] » رسيد ، و اللّه اعلم بالصّواب « [ 5 ] » .
ذكر رسيدن ايلچيان اسكندر شاه والى كشمير
چون رايات همايون به حوالى جمو رسيد قاصدانى كه از دهلى به رسالت به كشمير رفته بودند و احكام جهانگشاى به نام اسكندر [ 197 - ب ] شاه والى كشمير برده در اين موضع به اردوى همايون رسيدند . يلچى تيمور « [ 6 ] » و قبرتو از بندگان اميرزاده رستم و معتمد زين الدّين عرضه داشتند كه اسكندر شاه احرام بندگى حضرت « [ 7 ] » بسته روى به درگاه جهانپناه نهاده بود و به موضع جهيان « 1 » رسيده در آن مرحله الجاى تيمور قوچين و مولانا نور الدّين كه از جانب او به رسالت آمده بودند « [ 8 ] » رسيدند و تقرير كردند كه امراى ديوان اعلى - اعلا اللّه تعالى - مصلحت در آن ديدهاند كه اسكندر شاه به بساط بوس مشرّف گردد و سىهزار اسب جهت پيشكش آماده و مهيّا « [ 9 ] » سازد ، « [ 10 ] » به
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : تا .
( [ 2 ] ) - م و ل : درود .
( [ 3 ] ) - م و ل : برآور .
( [ 4 ] ) - ت : خواصّ و عوامّ .
( [ 5 ] ) - م و ل : « و اللّه اعلم بالصواب » ندارد .
( [ 6 ] ) - ت : الجى تيمور .
( [ 7 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 8 ] ) - م : بود .
( [ 9 ] ) - ت : « آماده و مهيّا » ندارد .
( [ 10 ] ) - ت : بياورد .
( 1 ) ظفرنامه على يزدى ( اورونبايوف ) : « جبهان » ، ص 341 .