سياق آن است كه چون به مسامع عليّهء صاحب قرانى رسانيدند كه بعد از وفات سلطان مرحوم فيروز شاه جمعى از ظالمان دست تظلّم و طغيان برگشودهاند و بلاد و عباد را دستخوش ظلم و جور گردانيده بهجهت ازالت آن قواعد ناپسنديده چنانچه ذكر آن گذشت مراحل و منازل پيموده به حوالى دهلى رسيد و مقابل جهاننماى نزول فرمود و از آنجا بهجانب شرقى حصار لونى فرود آمد . در اين يورت مخدومزادگان جوانبخت و امراى عظام و مقرّبان درگاه هركس كه اسمى و رسمى داشت و از سرداران قشونات مجموع را در پايهء سرير جهانپناه حاضر گردانيد . در اين مجمع بندگى حضرت صاحب قرانى به اركان دولت و مقرّبان حضرت در باب جنگ و حرب مشورت فرمود و زبان مبارك برگشوده قواعد توره و ياساق پادشاهان قديم در مواقف حروب ادا كرد و ضوابط رسوم رزمآزمايى « [ 1 ] » و قانون نبرد با دشمن و در درياى خونخوار جنگ رفتن و از گرداب هيجا بيرون آمدن به خوبترين وجهى بيان كرد و تعيين فرمود كه هريك در جوانقار و بوانقار و قول در كدام مقام بايستند و چگونه عنان در عنان يكديگر بندند و حملهء خصم چگونه ردّ كنند . حاضران از بيان اين معنى متحيّر مانده از نثار آن درارىّ درّى گوشها پر درّ شاهوار كردند و اين حكم و فرمان به گوش هوش و سمع جان شنيدند و در همين مجلس شاهزادگان و امرا به عزّ عرض همايون رسانيدند كه از لب آب سند تا اين موضع قريب صدهزار هندو « [ 2 ] » زيادت ، از كفار گبر و بتپرست اسير گشتهاند و در لشكرگاه مجتمع شده در حساب است كه روز جنگ بهطرف دهلى ميل كنند و هجوم كرده بديشان پيوندند و ديگر در روز مقدّم كه ملوخان با چهارهزار سوار و پنجهزار پياده و بيست و هفت زنجير پيل تا عمارت جهاننماى نزديك آمده بود بعضى از لشكريان بازگشته بودند و حكايت عظمت ايشان و مهابت فيل در اردو تقرير كرده چند هندو از اسارى كه در يورت بودهاند استراق سمع نموده به طريق « [ 3 ] » استبشار يكديگر را اخبار كردند و از آن معنى بشاشتى هرچه تمامتر نمودند . اين معنى بر رأى حضرت [ 192 - ب ] صاحب قرانى معروض گردانيدند فرمود كه مبادا روز جنگ مردم در حربگاه باشند و اسارى كفار « [ 4 ] » در خانهها در حساب است كه از ايشان فتنه پيدا شود بنابر حزم و احتياط حكم يرليغ به نفاذ پيوست تا آن مجموع اسيران را به قتل آوردند و از خون ايشان سيلابها روان گردانيد برموجب فرموده به تقديم رسانيدند .
هامش
( [ 1 ] ) - ل : رزمآرايى .
( [ 2 ] ) - ت : هندو .
( [ 3 ] ) - ت : طرف .
( [ 4 ] ) - ت : بسيارى .