تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 814

مساهمون:

ص٨١٤
پسر ابو سعيد به يكبارگى دل از جان برگرفت و نقبى پيدا كرده نيم‌شبى با دو رفيق از آن نقب بيرون رفتند و يزد مستخلص شد . از بسيارى آنكه مردم يزد مرده بودند و تجهيز و تكفين نيافته با وجود آنكه مدرسه ركنيّه از مردگان مملوّ بود در كوچه‌ها نيز مجال عبور نبود و چون طلا و نقره قوت نمىشد مجموع را برقرار يافتند به‌جهت ديوان اعلى ضبط نموده و به بكاولان تعيين كردند كه به هرطرف پراكنده شده طلب پسر ابو سعيد كنند . آن بدبخت هنوز « [ 1 ] » در حوالى شهر بود كه آواز غلبه‌ئى به گوش او رسيد و دانست كه او را خواهند گرفت . با نوكران خود گفت كه درد سر بر او كوتاه كنند سرش از تن جدا كرده به استقبال سواران آمدند و كيفيّت باز « [ 2 ] » گفتند كه احوال چگونه بود « [ 3 ] » و فتنهء او فرونشست . شاهزادگان هر دو پير محمّد رعايا را به جان امان دادند ، سر پسر ابو سعيد را با فتح‌نامه به اردوى همايون فرستادند و اميرزاده پير محمّد بن جهانگير به‌جانب قندهار و اميرزاده پير محمّد بن عمر شيخ به‌طرف شيراز مراجعت فرمود « [ 4 ] » . حضرت صاحب قرانى اميرزاده محمّد سلطان را به امير خدايداد حسينى و غلبه‌ئى از امرا به ضبط ولايت خوزستان فرستاد و رايات همايون از سلطانيّه به تعجيل بر سبيل ايلغار متوجّه دار السّلطنهء سمرقند شد . چون به خراسان « [ 5 ] » درآمد و به حوالى دار الامان هرات رسيد امير اللّه داد را به‌جهت مفرد ولايت « [ 6 ] » خراسان روان كرد و حكم فرمود كه ايل والوس خراسان آنچه تعلّق به اميرزاده اميرانشاه بهادر دارد مجموع را كوچانيده به طرف آذربايجان روانه گرداند . « [ 7 ] » حضرت صاحب قرانى از آب جيحون عبور فرموده چون به نواحى خزار رسيد حضرت شاه و شاهزادهء اعظم اميرزاده شاهرخ بهادر - خلّد اللّه تعالى ملكه و سلطانه و خلافته « [ 8 ] » - و اميرزاده اسكندر بهادر « [ 9 ] » با ساير شاهزادگان و خواتين استقبال نموده به ملاقات حضرت صاحب قرانى مشرّف شدند و چون به شهر كش « [ 10 ] » رسيدند چندروز متعاقب طويهاى بزرگ كردند و به عيش و عشرت « [ 11 ] » شادكامى گذرانيد « 1 » .
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : هم . ( [ 2 ] ) - م و ل : « و كيفيّت باز » ندارد . ( [ 3 ] ) - ت : « كه احوال چگونه بود » ندارد . ( [ 4 ] ) - ت : نمودند . ( [ 5 ] ) - ت : خراسانات . ( [ 6 ] ) - م و ل : ولايات . ( [ 7 ] ) - ت : گردانيد . ( [ 8 ] ) - ت : « و خلافته » ندارد . ( [ 9 ] ) - ت : ندارد . ( [ 10 ] ) - ل : سبز . ( [ 11 ] ) - ت : « عيش و عشرت » ندارد . ( 1 ) ظفرنامه از « حكايت ياغىگرى پسر ابو سعيد طبسى در يزد . . . » تا اينجا ندارد ، ص 167 .