ميل جانب الاطاق داشت كه ناگاه از جانب اميرزادگان عظام قصّاد « [ 1 ] » رسيدند « [ 2 ] » و خبر دادند « [ 3 ] » كه مردم قلعه قراجه قيا انقياد نمىنمايند و گردنكشى كرده مخالفت مىورزند .
در حال امير جهانشاه بهادر را به ايلغار فرستاده تا آن قلعه را گرد گيرند و سعى كرده قضيّه آن به فيصل رساند و خود كوچ كرده روانه شد و شب در ميان كرده روز ديگر و روز يكشنبه بيست و چهارم ماه مذكور مبارزان بهجهت جنگ خود را مرتّب ساخته از هر دو طرف على الرّسم تيرباران كردند و قلعهئى به استحكام آن در عالم نشان ندادهاند .
بلندى آن از صفت بيرون است و سنگهاى آن مجموع تراشيده و بندها به گچ و آهك استوار گردانيده « [ 4 ] » و اساس آن به اعماق زمين فرو برده و ديوارها در غايت استحكام و بلندى برآورده چنان كه بر سر ديوار دو سوار پهلوى هم توانستى راند و برجهاى آن سر بر بروج « [ 5 ] » آسمان كشيده و گويند كه از بناى آن قلعه چهارهزار و سيصد سال گذشته بود و هيچ آفريده آن را به زور و شوكت بهدست نياورده . امير صاحبقران توجّه فرمود و عثمان بهادر را در پيش فرمود تا يك برج آن را نقب زده بينداخت و راه ساخت و عيد خواجه بهادر جنگ بسيار كرد و مردانگيها نموده برج ديگر را « [ 6 ] » بينداخت و برج ديگر را ارغونشاه مباشر شده داد رجوليّت داد و امراى ديگر همچنين مساعى جميله نمودند .
لشكريان از اطراف درآمدند و قلعهئى چنان عالى « [ 7 ] » را به زور بازوى دولت و نيروى سعادت مسخّر كرده امير صاحبقران بالاى حصار برآمد و حكم شد تا خانهها را بسوزانند و ديوارها را بيندازند . چون بناى آن در غايت استحكام بود تمامى خرابى آن را روزگار بسيار « [ 8 ] » مىبايست آنچه ممكن بود از بناها و ديوارها بينداختند . در روز جمعه آخر ماه از ولايت اوزبك « [ 9 ] » شخصى آمد و خبر داد كه ياييق « [ 10 ] » صوفى ياغى شده و خلاف انديشيده در اين شب مىگريزد . فى الحال فرمود تا او را حاضر گردانيدند و چون تفحّص نمودند اقرار كرد و به گناه خود معترف شد و جمعى را از مردم كه با او متّفق بودند باز نمود و حال آنكه به كرّات امثال آن حركات ناپسنديده از او مشاهده فرموده بود و از كمال مروّت تغافل ورزيده در تعظيم او مبالغت مىفرمود و او را امير تومان ولايت گردانيده بود و در برانغار لشكر از او اميرى بزرگتر نبود مگر از نسل پادشاهان كه بر وى مقدّم بودند ، امير صاحبقران به حبس او امر فرمود و آن جماعت را
هامش
( [ 1 ] ) - ت : قاصد .
( [ 2 ] ) - ت : رسيد .
( [ 3 ] ) - ت : داد .
( [ 4 ] ) - ت : كرده .
( [ 5 ] ) - ت : اوج .
( [ 6 ] ) - ت : ندارد .
( [ 7 ] ) - م و ل : عادى .
( [ 8 ] ) - ت : ندارد .
( [ 9 ] ) - ت : اوزبكيان .
( [ 10 ] ) - م و ل : بانيق .