ذكر قضيّهء ماردين و احوال آن
آنكه چون سلطان عيسى كه ملك ماردين بود به حضرت آمد « [ 1 ] » اكثر لشكر به جهت معاملت و خريد و فروخت در شهر رفته بودند جمعى از جاهلان تجربه نايافته و گروهى « [ 2 ] » از احمقان بختبرگشته كنكاج كرده و « [ 3 ] » غلوّ كردند و دست تعدّى و قتل بر لشكر منصور گشادند . چون اين خبر به حضرت امير صاحبقران رسيد همان لحظه سلطان عيسى را طلب داشت و به غور قضيّه رسيده معلوم شد كه عيسى به وقت بيرون آمدن برادر و اتباع خود را وصيّت كرده بود كه به هيچوجه حصار را از دست ندهند و شهر را نسپارند و مبالغت كرده كه اگر هزار مكتوب به شما نويسم و شفاعت كنم التفات مكنيد كه من جان خود فداى شما و سلامت مملكت مىسازم . چون اين معنى بر او ثابت شد امر فرمود تا ملك عيسى را با جمعى كه با او بودند حبس كردند . در اين اثنا لشكريان عرضه داشتند كه علف كم شده است و چهارپايان در زحمتاند جانقى كرده گفتند « [ 4 ] » مصلحت در آن است كه از اينجا كوچ كنيم و لشكر را به سر علف رسانيم و چون چهارپايان قوّت گيرند باز مراجعت كنيم .
در هشتم ربيع الآخر سال مذكور به امر جهان مطاع كوچ كرده بهطرف كوهستان نصيبين « [ 5 ] » روانه گشتند . در روز جمعه يازدهم ناگاه هوا متغيّر شد و ابر و بارندگى پديد آمد . طوفان باد و صاعقه برف و برق و غرّش رعد و غلبهء ابر زمين و زمان را احاطه كرد و بارندگى دست داد كه طوفان نوح را بر آن حال گريه آمد و صرصر عاد باد سرد از جگر « [ 6 ] » بركشيد به يك لحظه درياهاى آب روان شد و جهان در جهان صحرا و بيابان را تا پشت گاو و ماهى تروتريد گردانيد و زمينهاى آن موضع بغايت نرم بود لاى و گلى عظيم پيدا شد و حل به مثابهئى رسيد كه پاى وهم را مجال گذار و سوار انديشه را امكان رفتار در آن موضع نماند . لشكرها به دست و پاى فرو مردند . اسبى كه قدم بر لاى زدى از بالاى شكمش بگذشتى و هر شترى كه سر يك موى از جعده بيرون آمدى همچنان با بار در آن ورطهء خونخوار فرو رفتى ؛ هركه را صد اسب خالى در جنيبت بود و آنكه به غير از يك درازگوش نداشت مساوى الحال و متساوى المآل شدند . مآل همه به جايى « [ 7 ] »
هامش
( [ 1 ] ) - ت : از « سلطان عيشى كه . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 2 ] ) - ل : جمعى .
( [ 3 ] ) - ت : « كنكاج كرده و » ندارد .
( [ 4 ] ) - ت : ندارد .
( [ 5 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 6 ] ) - ل : كار .
( [ 7 ] ) - ل : آنجا .