چون نيست ز هرچه هست جز باد به دست * چون هست ز هرچه نيست نقصان و شكست
انگار كه هرچه هست در عالم نيست * پندار كه هرچه نيست در گيتى هست
حضرت « [ 1 ] » صاحب قرانى در انتظار قدوم اميرزادهء جهان بود موقوف آنكه چون او برسد جانقى كرده متوجّه ديار مصر و شام شوند ناگاه امير « [ 2 ] » توكّل بهادر آن « [ 3 ] » خبر ناخوش و مصيبت جانسوز به اردوى همايون رسانيد و امراى حضرت را اين قضيّه پر غصّه شنوانيد همه متحيّر و سرگردان شدند نه « [ 4 ] » روى اظهار كردن [ داشتند ] و نه ياراى « [ 5 ] » پنهان داشتن عاقبت الامر همه « [ 6 ] » اتّفاق كرده اعتماد بر عقل و كفايت و صبر و جلادت آن حضرت صاحبقران « [ 7 ] » كرده شمّهئى از آن حال معروض گردانيدند .
حضرت امير صاحبقران كه چون كوه گران سنگ و ثابت قدم بود با آنكه شربتهاى تلخ مذاق نوشيد امّا در مقام غيرت لباس صبر و شكيب پوشيد و دانست كه با قضاى الهى چاره نيست و جزعوفزع در نوايب فايده ندارد . با خود گفت :
اى دل ناآزموده وقت جزع نيست * با ستم « [ 8 ] » روزگار تن زن و خو كن
به حكم الهى راضى شده صبر را شعار حال خود گردانيد و جهت روح مطهّر او انواع صدقات و مبرّات به مستحقّان رسانيد و ولايت شيراز و حكومت فارس و توابع و نواحى بر اميرزاده پير محمّد بهادر كه فرزند دلبند اميرزاده مرحوم مغفور بود و در ضبط و كوشش و داد و دهش « سرّ الولد سرّ أبيه » او را ظاهر « [ 9 ] » ارزانى فرمود . اوچ قرابهادر را به شيراز نامزد كرد تا آنجا رود و آن حكم را رسانيده ملازم و مصاحب اميرزاده پير محمّد بهادر باشد و راستى آنكه ممالك فارس به ايّام اميرزاده پير محمّد به حال معمورى رسيد مردم به عيش و فراغ نزديك و از محنت و بلا دور شدند [ 175 - ب ] و عمارت بقاع خير به رونق شد و تعظيم اكابر و افاضل فرمود و « [ 10 ] » رعاياى آن ممالك « [ 11 ] » مرفّه الحال فارغ البال گشتند .
هامش
( [ 1 ] ) - ت : چون حضرت .
( [ 2 ] ) - ت : ندارد .
( [ 3 ] ) - م : آن .
( [ 4 ] ) - ت : ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : راى .
( [ 6 ] ) - ت : ندارد .
( [ 7 ] ) - ت : ندارد .
( [ 8 ] ) - ت : سهم .
( [ 9 ] ) - ت : ندارد .
( [ 10 ] ) - ت : « تعظيم اكابر . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 11 ] ) - ت : « آن ممالك » ندارد .