آمد كه منع كرده او را بازگرداند . ناگاه تير بلا از كمان قضا گشاد يافت و بر سر آن شير ژيان رسيد و در ساعت هلاك شد .
مصراع
با تير قضا دفع سپرها هيچ است
بپيچيد و بر خود يكى آه كرد * ز كار جهان رنج كوتاه كرد « [ 1 ] »
فرياد از نهاد بهادران سپاه برآمد و هم در حملهء اوّل آن كلاتهء نامبارك را در هم كوفته بىسعادتان آنجا را تا طفل شيرخواره پارهپاره كردند و استخوان حضرت سعيد مرحوم مغفور را در محفّه نهاده آوازه درانداختند كه جراحتى رسيده است امّا كيفيّت حال را مشروح نبشته توكّل بهادر را به حضرت امير صاحبقران فرستادند . اميرزاده پير محمّد جسد بزرگوار پدر خود را به دار الملك شيراز برد و در راه چنان كردند بهجهت صلاح ملكى كه كسى بر آن حالت وقوف نيافت بعد از آنكه به دار الملك شيراز رسيدند سردابهئى اختيار كرده صندوق او را در آنجا نهادند .
چون آدمى از اين مرحلهء زود زوال « [ 2 ] » هر آينه رفتنى است و عراض اين كاخ و كاشانه به جاروب فنا رفتنى عاقل دل در او چرا بندد و كامل اگر بر خود نگريد بارى چرا خندد .
شعر « [ 3 ] »
هريك ز بد و نيك در اين آمد و رفت * برد آنچه ببرد از براى خود و رفت
بيچاره كسى كه دست و پايى زد و مرد * آسوده كسى كه پشت پايى زد و رفت
عالميان را سوگ و عزاى او گريبان جان گرفت و دل خلايق سوخته و چشم مردم گريان شد و زبان حال به بيان مقال جهانيان را بدين بيت ، مترنّم شد « [ 4 ] » :
شعر « [ 5 ] »
بر و بازوى « 1 » تو در خاك دريغ است دريغ * زير خاك آن گهر پاك دريغ است دريغ
و در اين واقعه جز صبر چاره ندانستند و جز تسليم تدبيرى نديدند .
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : اين بيت ندارد .
( [ 2 ] ) - ت : روان .
( [ 3 ] ) - ت : بيت .
( [ 4 ] ) - ت : ترنّمكنان .
( [ 5 ] ) - م : ندارد ، ت : نظم .
( 1 ) ظفرنامه شامى ( فيلكس تاور ) : « سر و بالاى » ، ص 148 .