مكنت امكان به خيال معاودت از دست ندهد در زمينى كه خار و خسك « [ 1 ] » كه پاشيده باشد توقع نيشكر ندارد و سينهئى كه به آزار خليده بود از آن بوى وفا طمع نكند . تعذيب دشمن را محبسى بهتر از مطمورهء « [ 2 ] » عدم كجا باشد . حكم نافذ شد تا مجموع را گرفته بند كردند و آنكه از ايشان دور تر بود به طلب فرستادند . و آن مملكت را سيورغال اميرزاده عمر شيخ گردانيد و مجموع لشكرهاى فارس « [ 3 ] » را به خدمت او بازداشت .
روز جمعه پنجم جمادى الآخر از آنجا كوچ كرده بهجانب اصفهان روانه گشتند و سهشنبه دوازدهم ماه رجب فرمان شد تا ملوك دودمان مظفّرى را از بزرگ و كوچك كه در سپهر پادشاهى هريك خورشيد درخشان بودند و ماه رخشان « [ 4 ] » به موضع ماهيار اصفهان به ياسا رسانيدند و خرد و كلان ايشان را بر شمشير گذرانيدند « [ 5 ] » آن « [ 6 ] » شوكت و سردارى سپرى شد و آن مملكت و شهريارى نماند تخت را به تختهء تابوت بدل كردند « [ 7 ] » و از قصور به قبور قانع شدند سرى كه سر به گردون فرو نياوردى كاسهء او طعمهء مار و مور شد و گردنى كه بر گرد نان سركشى نمودى مذلّت و ناكامى را گردن نهاد . چون نوبت زوال مال و جاه ايشان شد آن صحراى آرام جاى و خوابگاه ايشان گشت . آرى كدام دولت است كه آن را زوال نيست و كدام پادشاهى كه آن را انتقال نه ؟ مردم امروز به حشمت و سرافرازى مىنگرند و جهان را به چشم جوانى و بازى مىبينند . امّا هم به زودى آن سرافرازى به پستى « [ 8 ] » مىكشد و آن هستى و حشمت و بزرگى و عظمت و جاه و دولت « [ 9 ] » به مذلّت و نيستى مىگرايد .
اگر برگشايد فلك راز خويش * نمايد سرانجام و آغاز خويش
كنارش پر از نامداران بود * دلش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش * پر از گلرخان جيب پيراهنش
* * *
به عبرت نگه كن به آل مظفّر * شهانى كه گوى از سلاطين ربودند
كه در هفصد و خمس و تسعين ز هجرت * دهم شب ز ماه رجب چون غنودند
چو خرمابنان در زمانها برستند * چو ترّه به اندك زمانى درودند
هامش
( [ 1 ] ) - ت : خسى كه .
( [ 2 ] ) - ت : ندارد .
( [ 3 ] ) - ت : ندارد .
( [ 4 ] ) - ت : از « كه در سپهر پادشاهى » تا اينجا ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : گذرانيد .
( [ 6 ] ) - ت : از .
( [ 7 ] ) - ت : گردانيد .
( [ 8 ] ) - م و ل : نيستى .
( [ 9 ] ) - ت : « و بزرگى و عظمت و جاه و دولت » ندارد .