نيستند « [ 1 ] » بازگشت و با نوكران خود ملحق گشته على الملا از چارطرف ايشان درآمد و ايشان را به تيغ و تبر « [ 2 ] » پيچيد « [ 3 ] » به يك دفعه چهل مرد از ايشان دستگير كرده « [ 4 ] » به حضرت آوردند . « [ 5 ] » حضرت صاحب قرانى مبشّر را با آن بهادران كه با او بودند سيورغال و نواخت بسيار فرمود و كيفيّت احوال تقتمش خان از آن جماعت « [ 6 ] » پرسيد .
ايشان تقرير كردند كه محلّ بلجار لشكرها موضع قرقكول بود ما بدان سبب آمده بوديم كه ملحق شويم هرچند تفحّص نموديم اثر اردوى او را نيافتيم ، در اين منزل جهت علفخوار ساعتى « [ 7 ] » نزول كرديم ؛ قضاى بد ما را بهدست قراولان شما سپرد .
ايشان در اين سخن بودند كه پسر مماق را گرفته زخم خورده « [ 8 ] » به حضرت آوردند زانو زده عرضه داشت كه از طرف سراى مىآيم . پيش پادشاه مىرفتم او را در قرارگاه نيافتم و ديگر حال نمىدانم . امير صاحبقران پسر امير حميد را طلب كرد و مردان كارى از لشكر گزين كرده به وى داد و مولى و صاين تيمور را با جمعى مردان مرد به قراولى او تعيين فرمود و قرار داد كه چون سياهى لشكر بينند « [ 9 ] » اگر بسيار باشند از دور خود را بديشان نمايند « [ 10 ] » و نوعى [ 164 - آ ] سازند « [ 11 ] » كه فريفته پيش آيند و قاصدى بهسوى ما روانه كنند ، « [ 12 ] » ايشان متوجّه شده در راه از گلولاى و آبهاى بسيار گذشتند پانزده سوار از لشكر ياغى ديدند . صاين تيمور پيش رفته با ايشان سخن كرد و بازگرديد و مولى « [ 13 ] » را بازگردانيده خبر فرستاد .
امير صاحبقران امير ايكو تيمور را با جمعى مردان دلاور مقرّر كرد كه بروند و از لشكر دشمن كما ينبغى خبر درست بياورند . برحسب فرمان روان شدند و از آب و گلولاى بسيار گذشتند و دشمنان را ديده « [ 14 ] » پيش ايشان « [ 15 ] » رفته « [ 16 ] » و ايشان « [ 17 ] » بر بالاى تلّى ايستاده بودند و نظاره مىكردند . جمعى از مبارزان نامدار « [ 18 ] » و مردان كارزار روانه كردند .
دشمنان چون از ايشان خبر يافتند بىتوقّف از آن پشته فرود آمدند ايشان جاى دشمن را گرفته بر آن تلّ برآمدند . چون نظر كردند سى قشون مرد جيباپوش ديدند در مغاكى ايستاده و صف آراسته در كمين فرصت نشسته آن خبر به حضرت امير صاحبقران « [ 19 ] » فرستادند . « [ 20 ] »
هامش
( [ 1 ] ) - ت : ايشان واقف شد .
( [ 2 ] ) - تيز .
( [ 3 ] ) - ت : ندارد .
( [ 4 ] ) - م : گرفته .
( [ 5 ] ) - ت : آورد .
( [ 6 ] ) - ت : ايشان .
( [ 7 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 8 ] ) - م و ل : زخمدار .
( [ 9 ] ) - ت : ببيند .
( [ 10 ] ) - ت : نماييد .
( [ 11 ] ) - ت : سازيد .
( [ 12 ] ) - ت : از « فريفته پيش آيند . . . » تا اينجا در حاشيه .
( [ 13 ] ) - م : قولى .
( [ 14 ] ) - ت : ديدند .
( [ 15 ] ) - ت : ندارد .
( [ 16 ] ) - ت : رفتند .
( [ 17 ] ) - م : ندارد .
( [ 18 ] ) - ت : ندارد .
( [ 19 ] ) - ت : « امير صاحبقران » ندارد .
( [ 20 ] ) - ت : آوردند .