اهل ولايت و لشكرها از گذرها گذشته بودند و گذر خراب شده و اسبان لاغر بودند و بسيارى هلاك شدند و حكم شد تا لشكر خار و خاشاك و هيمه جمع آوردند و آن آب را گذر ساخته از آنجا بگذشتند و امير صاحبقران به نفس خود منقلا شد صحرا و بيابان ميلاميل « 1 » از لشكر مالامال گشت « [ 1 ] » .
شعر
سراسر در و دشت و صحرا و كوه * شده پر ز لشكر گروه و گروه
امّا هرچند كسى مىطلبيدند كه خبرى از دشمن معلوم كنند « [ 2 ] » نمىيافتند . آخر الامر شيخ داود را كه زادهء آن صحرا و پروردهء آن بيابان بود با چند نفر بهادران نامدار به خبرگيرى فرستاد و او مردى مردانه بود در كارهاى بزرگ رنج و زحمت بسيار كشيده و مهالك و مخاوف بسيار بريده و دامها دريده و به دستيارى عقل و دانش از بندها رهيده ، آرى :
شعر « [ 3 ] »
گرم و سرد زمانه ناخورده * نرسى بر در سراپرده
دو روز و دو شب راه بريده به آلاچوقى چند رسيدند از ايشان گذشته در پس پشتهئى پنهان شدند . چون صبح بدميد از ايشان يككس سوار شده به مهمّى رفت . چون نزديك ايشان « [ 4 ] » رسيد او را گرفته به حضرت آوردند . شيخ داود او را انعام بسيار فرمود به نوازش مخصوص گردانيد . آنگاه از آن كس احوال تقتمش خان پرسيد ؟ گفت : يك ماه باشد كه ما را از او خبر نيست از ايل بيرون آمده آنجا « [ 5 ] » ساكن شدهايم . امّا چندروز شد كه ده سوار مكمّل به خبرگيرى آمده در اين نزديك پشتهئى است آنجا بهسر مىبرند .
حضرت صاحب قرانى عيد خواجه را با سى نفر تعيين فرمود تا آن الاجوقها را كوچ كنند و خمارى يساول را امر فرمود تا با بيست نوكر برود و آن ده مرد را گرفته و بياورند . چون خمارى بديشان رسيد به جنگ پيش آمدند بعضى كشته شدند و بعضى را گرفته پيش بندگى حضرت آوردند از ايشان تحقيق اخبار نموده كوچ كردند و در بيست و چهارم جمادى الآخر به آب ياييق « 2 » رسيدند . قچرچى گفت : اين آب را سه گذرست
هامش
( [ 1 ] ) - ت : شد .
( [ 2 ] ) - ت : شود .
( [ 3 ] ) - ت : بيت .
( [ 4 ] ) - ت : ندارد .
( [ 5 ] ) - ل : از اينجا .
( 1 ) ميلاميل : همه و جميع ( دهخدا ) .
( 2 ) ظفرنامه على يزدى ( اورونبايوف ) : « ييق » ، ص 224 .