مخصوص گردانيد و عامّهء لشكر را اسبان راهوار و خلعت زرنگار و درم و دينار بخشيد .
خواتين و آغايان اجازت مراجعت خواسته بهجانب دار السّلطنهء سمرقند معاودت نمودند از خواتين جليان « 1 » « [ 1 ] » ملك آغا همراه گردانيد با غلبه و كثرتى هرچه تمامتر روى به راه آوردند و بعضى از لشكرها را بزجال چنان بود كه در قراسمان جمع شوند .
حضرت صاحب قرانى در منتصف « [ 2 ] » صفر سنهء ثلاث و تسعين و سبعمايه از يورت « [ 3 ] » قشلاق در حركت آمد و به موضع قراسمان رسيده چندروز توقّف فرمود و مجموع لشكرها آنجا جمع شدند . در اين موضع ايلچى تقتمش برسيد . بعد از چند « [ 4 ] » روز او را به حضرت آوردند وظايف آداب و زمين بوس رعايت نموده نه سر اسب و يك دست شانغار « [ 5 ] » « 2 » آورده بودند پيش كشيدند به وسيلت امرا سخنان پادشاه را به عرض رسانيدند مشتمل بر معذرت فراوان و بيان آنكه امير صاحبقران به نسبت [ 161 - ب ] با من راه پدرى دارد و حقوق او بر من بيش از آن است كه در حدّ عدّ و بيان آيد ملتمس آنكه بر حركت ناشايست و مخالفت نابايست كه از بخت بد ما دون و افساد مردم دون بر آن اقدام كردم درگذرد و قلم عفو بر جريدهء زلّات كشد .
حضرت صاحبقرانى در اين محلّ نعمت تربيت و احسان خود با او ظاهر كرد و گفت در مبادى احوال كه از دشمنان زخمخورده گريخته آمده بود عالميان را معلوم است كه در حقّ او از جانب ما نيكى و رعايت به چه مرتبه صادر شده و آنكه بهواسطهء او با اروس خان مخالفت كردم و مال و نعمت فراوان به دو دادم و لشكرها با او فرستادم و عاقبت الامر حقّ نعمت و نيكويى نشناخته لشكر فرستاد و حوالى مملكت ما را پريشان گردانيد بدان مهمّ التفات ننمودم و عذر او خواسته حوالت آن با فساد مفسدان كردم از آن منفعل نشد و باز به نفس خود متوجّه ولايت ما شد ما نيز چون متوجّه شديم از سياهى لشكر ما بگريخت اكنون برموجب يرليغ حكم « [ 6 ] » پادشاه اسلام لشكرها جمع كرده متوجّهيم و بر قول و فعل او اعتماد نداريم اگر راست مىگويد و دل او در اين قضيّه با زبان يكى است مىبايد كه على بيك را بفرستد تا به اتّفاق امرا جانقى كرده آنچه
هامش
( [ 1 ] ) - ت : جهان .
( [ 2 ] ) - ت در حاشيه : پنجشنبه دوّم .
( [ 3 ] ) - ت : ندارد .
( [ 4 ] ) - ت : دو .
( [ 5 ] ) - ت : شوانقار .
( [ 6 ] ) - ت : ندارد .
( 1 ) ظفرنامه شامى ( فيلكس تاور چاپ چكسلواكى ) : « جلبان » ، ص 93 .
( 2 ) شانغار / شنقار : به معناى پرنده شكارى مانند باز ( احسن التواريخ ، ص 837 ) .