و مبالغى وجه از مردم قزوين بستاند و قريب دوهزار مرد بر خود جمع كرد .
خواجه شيخ على كه در سلطانيّه بود جمعى خويشان و ملازمان او متّفق شدند كه قصد او « [ 1 ] » كنند ، چون او معلوم كرد با اغجكى صلح كرد و قلعه را به اغجكى سپرد ، اين خبر به شيخ حاجى رسيد متوجّه سلطانيّه شد و با غلبهء تمام برسيد . اغجكى استقبال او كرد و هر دو در قوق فرود آمدند و شيخ حاجى پيش اغجكى پيغام فرستاد كه ما قرار كرده بوديم كه آنچه خداى - تعالى - بدهد « [ 2 ] » به اتّفاق خوريم ، سه روز شد كه ما آمدهايم و تو چنان كه وظيفه باشد التفات نمىكنى سبب چيست ؟ اغجكى جواب فرستاد . « [ 3 ] » كه « [ 4 ] » شيخ على « [ 5 ] » را مخالفت معلوم شد . يك روز اغجكى نوكران خود جيبا پوشانيده از قروق روان شد . شيخ حاجى را خبر كردند سراسيمه شد كه نوكران او متفرّق شوند از خيمه بيرون آمد و سوار گشته به جنگ مشغول شد و بعد از جنگ منهزم گشت و شاه ولى به سيّد سيف الدّين قزوينى « [ 6 ] » رسيد و او را به قتل آورد . شيخ حاجى متوجّه محمود خلخالى شد و اغجكى در قلعهء سلطانيّه متمكّن گشت و قريب پنج سال حكومت او برداشت و در ايّام حكومت او اميرزاده سيف الملوك پسر امير زاهد از كرمان « [ 7 ] » پيش او آمد و عيسى داماد عادل آقا از طرف بغداد و حاجى كه از اويرات ، و او هركس را به قدر رعايت مىكرد و مواجب و بلوك و ولايت مقرّر گردانيد .
سلطان زين العابدين پيش اغجكى فرستاد كه خواجه اصيل با شاه منصور متّفق است و شاه منصور تمنّاى بسيار در دماغ دارد و دشمن من است وقتى كه دفع من مىكند به دفع او و غيرهم مشغول خواهد شد ، اكنون بايد كه ميان من و تو اتّفاق باشد . اغجكى نيز كس پيش او فرستاد و اتّفاق كردند و سلطان زين العابدين پسر خود سلطان معتصم را پيش اغجكى فرستاد تا اغجكى اعتماد كند و به دفع شاه منصور اشتغال نمايند . « [ 8 ] » اغجكى قبول كرد كه سلطان معتصم را پادشاه خود گرداند و اغجكى متوجّه ساوه و رى شد . خواجه اصيل قمى طاهر پسر پير احمد و موسى جوكار « [ 9 ] » پيش اغجكى آمدند و پيشكشها آوردند و اغجكى چندروز در آن حدود بود . چون زين العابدين از در قم معاودت كرد او نيز به سلطانيّه مراجعت نمود . « [ 10 ] » امير محمّد دواتى با اغجكى گفت مصلحت نيست كه معتصم پسر زين العابدين « [ 11 ] » را پادشاهى دهى سيف الملوك پسر امير
هامش
( [ 1 ] ) - ل : ايشان .
( [ 2 ] ) - م : بدهد .
( [ 3 ] ) - ت : دوستانه نفرستاد .
( [ 4 ] ) - ت : ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : حاجى .
( [ 6 ] ) - ت : ندارد .
( [ 7 ] ) - ت : « از كرمان » ندارد .
( [ 8 ] ) - ت : مشغول شوند .
( [ 9 ] ) - ت : دوكا .
( [ 10 ] ) - ت : كرد .
( [ 11 ] ) - م و ل : « پسر زين العابدين » ندارد .