زاهد پادشاهزادهء اين ولايت است او را دستنشان خود كنيم . اغجكى را معقول افتاد و نام پادشاهى بر سيف الملوك انداختند « [ 1 ] » و او چند روزى حكم كرد امّا اختيارى و بنيادى نداشت و به مرتبهئى رسيد كه در شب بگريخت و جناب « [ 2 ] » اغجكى در سلطانيّه به استقلال شد و به عيش و عشرت مشغول گشت .
در اين سال هفتصد و نود و يك [ 160 - آ ] سلطان زين العابدين را داعيهء تسخير شيراز در خاطر متمكّن گشته بود . ايلچى به كرمان پيش سلطان احمد فرستاد و باز نمود كه چون عنايت حقّ - سبحانه و تعالى - « [ 3 ] » امداد فتح و نصرت و ظفر و بهجت روزگار همايون و دولت روزافزون را مهيّا و آماده شد اين سعادت را فهرست مجموعهء مرادات شناخته اوليا مسرور و اعدا مقهور گشته « [ 4 ] » به حمد اللّه قوّت و شوكت و قدرت و بسطت و كمال تجمّل و وفور حاصل گشته است امور دولت و مبانى مهامّ سلطنت بر وفق ارادت در سلك انتظام آمده اركان دولت و امرا و اكابر و اعيان بر اين درگاه مجتمعاند و لشكرهاى عراق و لرستان منتظر فرمان همگى همّت و جملگى ضمير بر آن مصروف موقوفست كه البتّه بهطرف شيراز حركت نماييم چه تحمّل بيش از اين نماند كسى را كه هرگز مجال آستانبوس نداشته است امروز بهجاى حضرت پادشاه سعيد پدرم - انار اللّه برهانه - نشسته است و يقين كه جناب سلطنتمآب را نيز تحمّل اين قضيّه نباشد عزيمت مصمّم گشته است كه ترتيب اسباب مكاوحت و تنسيق آلات مضاربت معدّ و مهيّا گردانيده با « [ 5 ] » امراى بهرام صولت پيلافكن و مردان دلاور شمشيرزن :
شعر « [ 6 ] »
به عزمى كه گردش صبا در نيابد « [ 7 ] » * به جيشى كه روى زمين برنتابد
متوجّه آن طرف گرديم و هميشه الطاف و حفاوت « [ 8 ] » و شفقت از آن جناب مشاهده كردهايم امّيدوارى به شفقت معهود و اهتمام جناب سلطنت پناهى آنكه موافقت نمايد و با لشكرهاى آن نواحى متوجّه گردند اكنون تا زمان ملاقات گوش بر استماع مژده قدوم مبارك خواهد بود .
شعر « [ 9 ] »
ديدار تو را چشم همىدارد چشم * گفتار تو را گوش همىدارد گوش
هامش
( [ 1 ] ) - ت : انداخته .
( [ 2 ] ) - ت : ندارد .
( [ 3 ] ) - ل : تبارك و تعالى .
( [ 4 ] ) - م و ل : گشتند .
( [ 5 ] ) - ت : به .
( [ 6 ] ) - م : ندارد ، ت : بيت .
( [ 7 ] ) - ت : برنتابد .
( [ 8 ] ) - ت : اعطاف ، حفاوت در حاشيه .
( [ 9 ] ) - م : ندارد ، ت : بيت .