تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 720

مساهمون:

ص٧٢٠
بشنود هم از آنجا متوجّه سلطانيّه شد و پيش از اغجكى برسيد و خواجه شيخ على را خبر كرد « [ 1 ] » كه خرّم را كشتند . خواجه شيخ على قلعه را محكم كرد و چون اغجكى به سلطانيّه رسيد احوال معلوم كرد از آن انديشه مأيوس گشته در ايوان سلطان ابو سعيد كه در مقابل قلعه بود نزول كرد . بعد از هفته‌ئى شيخ حاجى و امرا برسيدند هرروز يك نوبت از قلعه بيرون مىآمدند و جنگى عظيم مىكرد و خواجه شيخ على همان‌روز كه قاضى نظام الدّين برسيد و خبر قتل خرّم آورد كسى پيش سلطان احمد فرستاد و صورت واقعه باز نمود . سلطان احمد جواب نبشت كه مردانه باش و محافظت قلعه نماى كه من متعاقب مىرسم ، و فرموده بود كه پير احمد ساوه‌ئى و شاه على را بكشند . « [ 2 ] » چون حكم به خواجه شيخ على رسيد ايشان را بكشت و سرهاى ايشان از باروى قلعه درآويخت . چون اغجكى و شيخ حاجى مدّتى محاصره كردند لشكر ايشان به تنگ « [ 3 ] » آمدند مقرّر كردند كه از ايشان يكى به محاصره بايستد « [ 4 ] » و ديگرى برود و لشكر را سير « [ 5 ] » كند . « [ 6 ] » در اثناى اين حال سيف الدّين قزوينى كه خرّم او را در ارّان گذاشته بود [ 159 - ب ] و عبدى پسر خرّم كه در قلعهء گاورود بود با قريب دوهزار مرد « [ 7 ] » مرتّب به سلطانيّه آمدند . اغجكى مقابل شد و جنگى سخت كردند . اغجكى را عاجز ساختند . شيخ حاجى با غلبهء تمام در شهر يازك « [ 8 ] » بود از آنجا بيرون آمد چون عبدى و سيّد سيف الدّين او را بديدند مجال مقاومت نداشتند متفرّق شدند . اغجكى از « [ 9 ] » طرف همدان و كردستان مراجعت نمود « [ 10 ] » و غنيمت بسيار گرفت و ولايت را بيشتر خراب كرد و شيخ حاجى به محاصره مشغول بود در اين « [ 11 ] » حال شيخ حاجى با خواجه شيخ على بنياد وصلتى نهاد و خواجه « [ 12 ] » شيخ على به‌سبب آنكه « [ 13 ] » در قلعه هيمه و نمك كم « [ 14 ] » شده بود بدان وصلت رضا داد و مردم از قلعه بيرون آمدند و يراق مىكردند . دو سه روز در قلعه گشاده بود چون اهل قلعه را آذوق مهيّا شد در قلعه محكم كردند و باز به جنگ مشغول شدند « [ 15 ] » و هرروزه جنگ مىكردند . اغجكى از طرف كردستان و همدان مراجعت نمود و غنيمت بسيار بياورد و به محاصره مشغول شد و اين كرّت شيخ حاجى به « [ 16 ] » طرف رى و قزوين روانه شد « [ 17 ] » و جمعى اعراب و احشام كه در رى بودند ايشان را تاراج كرده به قزوين آمد
هامش
( [ 1 ] ) - م : شد . ( [ 2 ] ) - ت : بكشتند . ( [ 3 ] ) - ت : تنگى . ( [ 4 ] ) - م : بايستند . ( [ 5 ] ) - ت : سر . ( [ 6 ] ) - ل و ت : كنند . ( [ 7 ] ) - ت : مردم مرد . ( [ 8 ] ) - ت : نارك . ( [ 9 ] ) - ت : به . ( [ 10 ] ) - ت : رفت . ( [ 11 ] ) - ت : ندارد . ( [ 12 ] ) - ت : ندارد . ( [ 13 ] ) - م و ل : چون . ( [ 14 ] ) - م و ل : تنگ . ( [ 15 ] ) - ت : شد . ( [ 16 ] ) - م و ل : « كرّت شيخ حاجى به » ندارد . ( [ 17 ] ) - م و ل : تاخت كرد .