تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 719

مساهمون:

ص٧١٩
و محمود خلخالى منهزم گشته « [ 1 ] » به‌جانب طالش رفت و خرّم ولايت ارّان و موغان و ارسبار به تصرّف خود گرفت . سيّد سيف الدّين قزوينى را در ارّان بگذاشت و در ميان زمستان و برف به‌جانب خلخال روان شد كه محمود را به‌دست آورد « [ 2 ] » به موضع هوين خلخال رفت و زحمت بسيار كشيد . محمود خلخالى را در طالش راه ندادند به حدود گيلانات « [ 3 ] » در رفت و خواجه صدر الدّين اردبيلى پيش خرّم رفت و درخواست بسيار « [ 4 ] » نمود كه با محمود صلح كند به هيچ‌نوع خرّم به سخن خواجه صدر الدّين التفات نكرد و خواجه صدر الدّين ملول و رنجيده از پيش او مراجعت نمود و آن قضيّه خرّم را نيكو و مبارك « [ 5 ] » نيامد . شعر
تا دل اهل خدا نامد به درد * هيچ قومى را خدا رسوا نكرد « [ 6 ] »
جمعى از مردم استاره « [ 7 ] » پيش خرّم فرستادند كه اگر بدين‌جانب مىآيد ما محمود را بگيريم و به دو سپاريم خرّم بدين امّيد از راه اردبيل به حدود استاره رفت . امراى خرّم اغجكى و شيخ حاجى با جمعى كثير متّفق شدند بر قصد خرّم و مقرّر كرده بودند كه اغجكى مقدّم باشد و در آن روز كه وعده بود جمعى درويشان آمده بودند و سفره‌ئى آورده اغجكى و شيخ حاجى كه نايب و معتمد خرّم « [ 8 ] » بودند سفره برداشته پيش خرّم مىبردند و نوكران خود را در زير جامه جيبا پوشانيده بودند مردم را چون ديد « [ 9 ] » كه از نماز فارغ شدند و متفرّق گشتند اغجكى و شيخ حاجى در اندرون خيمه رفتند . اغجكى شمشير بكشيد و پهلوى خرّم فروبرد خرّم برجست و خود را پيش شيخ حاجى انداخت . شيخ حاجى شمشيرى بر سر خرّم زد بسطام هشتاد جغتى كه قفادار خرّم بودند « [ 10 ] » شمشير بكشيد و بر اغجكى حواله كرد اغجكى شمشير بر دست او زد و بينداخت . چون خرّم كشته شد خيمه و آلات او تالان كردند و در حال نويسنده را بخواند و مكتوبى از زبان خرّم به پيش خواجه شيخ على نوشت « [ 11 ] » كه قلعهء سلطانيّه را تسليم اغجكى گردان و اغجكى فى الحال به‌جانب سلطانيّه روان شد و شيخ حاجى با لشكرها آهسته متوجّه سلطانيّه شد . قاضى نظام الدّين زنجانى به مهمّى به اردبيل رفته بود چون خبر قتل خرّم
هامش
( [ 1 ] ) - ت : شده . ( [ 2 ] ) - ت : آرد . ( [ 3 ] ) - ل : گيلان . ( [ 4 ] ) - ت : بسيارى . ( [ 5 ] ) - ت : « و مبارك » ندارد . ( [ 6 ] ) - ت : اين بيت ندارد . ( [ 7 ] ) - ت : ندارد . ( [ 8 ] ) - ت : ندارد . ( [ 9 ] ) - ت : « مردم را چون ديد » ندارد . ( [ 10 ] ) - م و ت : بود . ( [ 11 ] ) - ل : نبشت .
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 719 | سيد كمال حاج سيد جوادى / عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )