كردند و اسبان خوب كشيدند و حضرت اميرزاده خواجه شهاب الدّين عمر را يك قطار استر و يك قطار شتر و پانصد سر گوسفند و به نقود بسيار انعام فرمود و در بيست و هفتم « [ 1 ] » شعبان المعظّم به باغ زاغان نزول فرود . در روز نزول مولانا على بدر قصيدهئى كه مطلع آن ثبت گردانيده مىشود « [ 2 ] » به عزّ « [ 3 ] » عرض اميرزادهء جهان « [ 4 ] » رسانيد اين چند بيت از آن قصيده در اين محل ثبت افتاد :
قصيده
اى ز مهر رخ تو ماه منوّر گشته * عالم از نكهت زلف تو معطّر گشته « [ 5 ] »
خطّ مشكين تو بر صفحهء كافور عذار * آيت حسن و جمال است محرّر « [ 6 ] » گشته
ز آرزوى لب چون شكّرت اى تنگ دهان * شاخ شاخ اين دل آشفته چو شكّر گشته
هم بيابم ز لبت كام كه هر كامى يافت * هركه مدّاح شهنشاه مظفّر گشته
بو الفرح شاه جهانگير كه در جنب عطاش * حاصل خلعت ششروزه محقّر گشته
صفدر قلعهگشا شاه معزّ الملك آن * كه ز عزّ لقبش ملك موفّر گشته
شاه اميرانشه غازى كه گه رزم ، ملوك * از نهيب سخطش عاجز و مضطّر گشته
خسرو سلم فرود آنكه ز سهم تيغش * طوس در خاك نهان چون تن بوذر گشته
اى در انواع هنر ثانى جمشيد شده * و اى در اصناف كرم حاتم ديگر گشته
نى ، كجا حاتم و جم شاه فلك قدر كجا * ذرّه با مهر كه ديدست برابر گشته ؟
اى به هنگام وغا حيدر كرّار شده * قلعهء خصم خراب از تو چو خيبر گشته
خصم بد خصل دغا پيشه به زخم تيغت * مهرهء برچيده ازين تخت مششدر گشته
صدر بدخواه ز ضرب تو چو اركان عروض * گشته مفروق ز يكديگر و ابتر گشته
فاضل و باقى شاهان تويى و حشو بود * هرچه جز مدحت تو بار ز دفتر گشته
ساحت بزم تو چون ساحت فردوس شده * عرصهء بزم تو چون عرصهء محشر گشته
تا منوّر همه آفاق به خورشيد شده * تا قيامت همه اعراض به جوهر گشته
جوهر ذات تو از هر عرضى ايمن باد * وز رخ چون خورت آفاق منوّر گشته « [ 7 ] »
اميرزادهء جوانبخت ، اميرانشاه گوركان « [ 8 ] » مولانا على بدر را صلهء پادشاهانه فرمود
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : هشتم .
( [ 2 ] ) - ت : « كه مطلع . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 3 ] ) - ت : ندارد .
( [ 4 ] ) - ت : « اميرزادهء جهان » ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : اين بيت را ندارد .
( [ 6 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 7 ] ) - م و ل : از بيت سوم تا اينجا ندارد .
( [ 8 ] ) - ت : « اميرانشاه گوركان » ندارد .