دست از كار برفت . « [ 1 ] »
روز ديگر به ترتيب منجنيق و عرّاده و عروسك اشتغال نمودند و لشكريان از آنچه بودند بسيار « [ 2 ] » دليرتر شدند ، نماز ديگر را يونس جاونى قربانى كه بيخ شرّ و مايهء « [ 3 ] » فساد و اصل آن طغيان « [ 4 ] » بود از حاجى بيك روى گردان گشته ، « [ 5 ] » بيرون آمد و او را در اندرون « [ 6 ] » قلعه تبع بسيار بود اسبى بوز خوب با برگستوان مكمّل بكشيد . حضرت « [ 7 ] » اميرزاده او را نوازش فرمود و وعدههاى جميل داد و حاجى بيك چون ديد كه يونس بيرون « [ 8 ] » رفت همان ساعت « [ 9 ] » قريب دويست « [ 10 ] » سيصد نفر متعلّقان « [ 11 ] » يونس و هركس « [ 12 ] » كه گمان تهوّرى و تجلّدى بديشان داشت در دم در بند كرد و همه « [ 13 ] » را كنده و زاولانه « 1 » بر پاى نهاد و يونس در بندگى حضرت اميرزاده اميرانشاه بهادر « [ 14 ] » تقرير كرد « [ 15 ] » كه حاجى بيك خواهد گريخت « [ 16 ] » و همگى عزيمت او بر گريختن است . « [ 17 ] » اميرزاده هرجا جهتى تصوّر مىكرد كه از آن راه بيرون « [ 18 ] » توان رفت به مرد و مدد محكم گردانيد و اطراف و جوانب قلعه را چنان در هم پيوست و محكم گردانيد كه هيچكس را مجال آمد [ و ] شد ، « [ 19 ] » نماند . امير حاجى بيك چون ديد كه اميرزاده اميرانشاه بهادر « [ 20 ] » آمد و يونس كه پشت و « [ 21 ] » پناه لشكر بود « [ 22 ] » بيرون رفت و در اندرون قلعه « [ 23 ] » سيصد چهارصد « [ 24 ] » مرد در بند افتادند انديشهء نگاه داشتن بر وى مشكل شد و روى بيرون آمدن نداشت و راه گريز مسدود . « [ 25 ] » بعضى از آنها كه در گريختن محرم او بودند او را راهنمونى كردند به رخنهئى كه كسى بدان وقوفى نداشت و لشكر بيرون « [ 26 ] » از آن محلّ غافل بودند بهجهت آنكه ديوارى بود بلند امّا از اندرون قابل آن بود كه به زودى رخنه شود ، « [ 27 ] » حاجى بيك فكر كرد كه اگر ظاهرا به رفتن « [ 28 ] » مبادرت نمايد اهل شهر او را نگذارند كه بيرون رود بلكه « [ 29 ] »
هامش
( [ 1 ] ) - ت : از « كه اميرزاده رسيده . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 2 ] ) - ل : « از آنچه بودند بسيار » ندارد .
( [ 3 ] ) - ت : مادّه .
( [ 4 ] ) - ت : « و اصل آن طغيان » ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : شد .
( [ 6 ] ) - ت : ندارد .
( [ 7 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 8 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 9 ] ) - ل : « همان ساعت » ندارد .
( [ 10 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 11 ] ) - ل : گمان .
( [ 12 ] ) - م و ل : « و هركسى » ندارد .
( [ 13 ] ) - م و ل : « و همه را » ندارد .
( [ 14 ] ) - م و ل : « در بندگى حضرت اميرزاده اميرانشاه بهادر » ندارد .
( [ 15 ] ) - م و ل : عرضه داشت .
( [ 16 ] ) - ت : فرار خواهد نمود .
( [ 17 ] ) - م و ل : از « و همگى . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 18 ] ) - ت : ندارد .
( [ 19 ] ) - ل و ت : از « و اطراف و جوانب . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 20 ] ) - م و ل : « اميرانشاه بهادر » ندارد .
( [ 21 ] ) - م و ل : « پشت و » ندارد .
( [ 22 ] ) - ت : روى سپاه او بود .
( [ 23 ] ) - ل : ندارد .
( [ 24 ] ) - ت : دويست و سيصد نفر .
( [ 25 ] ) - ت : بگرفت .
( [ 26 ] ) - م و ت : بيرونيان .
( [ 27 ] ) - ت : بر وى رخنه بود .
( [ 28 ] ) - ت : بردن .
( [ 29 ] ) - ت : ندارد .
( 1 ) زاولانه : بندى است از آهن كه بر پاى ستور و مردم ديوانه و مجرم نهند ( آنندراج ) .