تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
عمر شيخ بهادر و امير حاجى سيف الدّين و امير ايكو تيمور را بفرستاد تا چند موضع آب سيحون را پل بسته . « [ 1 ] » چون پلها بسته شد حضرت صاحب قرانى با لشكرها از آب بگذشت و متوجّه ياغى گشته منقلاى لشكر تعيين كرد . تيمور « [ 2 ] » قتلغ اغلان و سونجك بهادر « [ 3 ] » و عثمان بهادر را به قراولى تعيين فرمود . ايشان چون روان شدند ناگاه به رهنمونى دولت و مساعدت سعادت پيش از آنكه قراولان « [ 4 ] » ياغى ايشان را ببينند « [ 5 ] » سواد آن قراولان را ديده به جايى كه مناسب بود كمين كرده « [ 6 ] » و « [ 7 ] » همچنان « [ 8 ] » به تفحّص مشغول گشتند . منزل شب ايشان را تعيين « [ 9 ] » كردند و نيم‌شب از چارطرف ايشان درآمده مجموع را به تير و شمشير گرفتند ايشان در روز به قراولى به اطراف رانده بودند و از ياغى خبر نيافته ، شب به دل فارغ ايمن و مطمئن تكيه گرفته « [ 10 ] » كه ناگاه نفير برغو همچون صور اسرافيل آن مرده‌دلان را از بالين « النوم اخ الموت » بيدار كرد . چون چشم گشادند به‌جاى هر مژه‌ئى تيرى در نظر و به عدد هر مويى تيغى بر سر ديدند مجال آن نيافتند كه موزه در پاى كنند اكثرى هم در آن موضع هلاك شدند مگر معدودى چند كه جان از آن گرداب بلا بيرون برده . خبر وصول لشكر به تقتمش خان « [ 11 ] » بردند . دولت قاهرهء امير صاحب‌قران و صلابت آن يورش تقتمش خان « [ 12 ] » را چنان دستپاچه كرد كه دست از پاى ندانست بىآنكه مصافى كند هزيمت را غنيمت دانست و عنان عزيمت به دست استعجال سپرده روى به دشت قپچاق آورد . حضرت صاحب قرانى چون حقيقت آن حال « [ 13 ] » معلوم كرد امير حاجى سيف الدّين را در اغرق گذاشته با ديگر امرا و شاهزادگان ايلغار فرموده در قفاى تقتمش خان روان شد و به‌جهت زبانگيرى خواجه شيخ و قراقان بهادر « [ 14 ] » و توبلاق و امانشاه خزانچى و دولتشاه جيباچى را با چهل نفر بهادر نامى موكّل ايشان گردانيده « [ 15 ] » دو اسبه مكمل متعاقب تقتمش خان « [ 16 ] » روانه كرد . ايشان در ساريغ اوزن « [ 17 ] » به دشمن رسيده و جنگ كردند و بسيارى از ايشان را به قتل آوردند « [ 18 ] » و هم در زمان بازگرديده مىآمدند قطبه ترخان با صد خانه‌وار كوران خود « [ 19 ] » از عقب تقتمش خان « [ 20 ] » مىرفته به يكديگر رسيدند و جنگ كردند و قطبه ترخان را فرود آوردند و مقيّد
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : بستند . ( [ 2 ] ) - ت : ندارد . ( [ 3 ] ) - ت : بهادر را . ( [ 4 ] ) - ت : قراول . ( [ 5 ] ) - ت : بيند . ( [ 6 ] ) - م و ل : كردند . ( [ 7 ] ) - ت : ندارد . ( [ 8 ] ) - ت : همچنين . ( [ 9 ] ) - ت : معيّن . ( [ 10 ] ) - ت : خفته . ( [ 11 ] ) - ت : ندارد . ( [ 12 ] ) - ت : ندارد . ( [ 13 ] ) - م و ل : چون حال و حقيقت . ( [ 14 ] ) - ت : بهادر را . ( [ 15 ] ) - م : ساريغ اوزن . ( [ 16 ] ) - ت : رسيدند . ( [ 17 ] ) - ت : ندارد . ( [ 18 ] ) - ت : بكشتند . ( [ 19 ] ) - ت : « كوران خود » ندارد . ( [ 20 ] ) - ت : ندارد .
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 693 | سيد كمال حاج سيد جوادى / عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )