سلطان ابو اسحق و لشكر افغان به قرار ميعادى كه رفته بود به معسكر شاه يحيى ملحق شدند . سلطان عماد الدّين احمد چون از توجّه ايشان خبردار گشت او نيز استعداد لشكر « [ 1 ] » كرده به معارضهء ايشان قيام نمود با تهيّاء اسباب حرب از كرمان بيرون آمد . انگشت تحيّر در دندان ، كه چرخ مشعبد باز اين چه فتنه « [ 2 ] » است كه ظاهر كرد و سپهر شطرنجى چه منصوبهئى است كه ديگرباره به ميان آورد و نرّاد فلك چه « [ 3 ] » كعبتين بلاست كه در طاس دهر انداخت ؟ !
از آن طرف شاه يحيى را محبت نوعروس كرمان و مملكت رادشير آتش شوقى چنان در دل انداخته كه آرام و قرار نداشت از طرفين مستعدّ و محتشد طعن و ضرب گشته ، « [ 4 ] » چون دو درياى آهن « [ 5 ] » در تموّج آمدند ، « [ 6 ] » ميمنه و ميسره و قلب و جناح بياراستند « [ 7 ] » و از جانبين چندان كوشش نمودند كه غبار آوردگاه چهرهء آفتاب جهانتاب محجوب گردانيد و بهجاى خوى خون از مسام « 1 » تكاوران روان گشت . سلطان ابو يزيد از طرف لشكر سلطان احمد تهوّر و مردانگى تمام نمود ، آخر الامر بعد از كشش و كوشش بسيار جانب سلطان احمد راجح آمد و از مهبّ لطف ايزدى ، نسيم ظفر و فيروزى وزيدن گرفت و رايت احمدى منصور گشت و كوشش يحيوى با عنايت ايزدى برنيامد :
شعر « [ 8 ] »
خدا كشتى آنجا كه خواهد برد * و گر ناخدا جامه بر تن « [ 9 ] » درد
سلطان ابو اسحق دستگير شد . شاه يحيى بعد از انهزام متوجّه يزد گشت و لشكر افغان به سوى ولايت خود گريختند . سلطان عماد الدّين احمد را چون چنين « [ 10 ] » فتحى دست داد در ظلال فيروزى متوجّه سيرجان گشت و خواست كه قلعهء سيرجان مستخلص « [ 11 ] » كند ، ميسّر نگشت . آخر الامر حقّ صلهء « [ 12 ] » رحم رعايت نموده سلطان ابو اسحق را رعايت و مرحمت و تربيت « [ 13 ] » نموده به سيرجان فرستاد و خود مظفّر و منصور به طريقى كه در خيال نبود « [ 14 ] » به دار الملك كرمان معاودت نمود . [ 152 - ب ]
هامش
( [ 1 ] ) - ت : لشكرها .
( [ 2 ] ) - ت : مهرهء فتنه .
( [ 3 ] ) - ت : كه .
( [ 4 ] ) - ت : گشتند .
( [ 5 ] ) - ت : ندارد .
( [ 6 ] ) - ت : آمد .
( [ 7 ] ) - ت : بياراسته .
( [ 8 ] ) - ت : بيت .
( [ 9 ] ) - م و ل : خود .
( [ 10 ] ) - م و ل : چنان .
( [ 11 ] ) - م و ل : مسخّر .
( [ 12 ] ) - م و ل : صلت .
( [ 13 ] ) - ت : « و مرحمت و تربيت » ندارد .
( [ 14 ] ) - ت : از « مظفّر و منصور به طريقى . . . » تا اينجا ندارد .
( 1 ) مسام : منافذ خوى در تن ( لغتنامه ) .