سلطان زين العابدين باز رونقى تمام گرفت و با سلطان عماد الدّين احمد قاعدهء دوستى ممهّد گردانيده و « [ 1 ] » ايلچيان فرستاد و سلطان احمد در كرمان بهجهت مال امانى كه قبول كرده بود و از محصّلان ، عثمان سكرچى « [ 2 ] » [ 152 - آ ] را مصاحب خود برده به اداى آن مشغول بود و بر رعايا قسمتى كرده بودند . ايلچيان « [ 3 ] » سلطان « [ 4 ] » زين العابدين را رعايت و نگاه داشت نموده بهجانب اصفهان روانه ساخت . و شاه منصور چون در شيراز متمكّن گشت و خبر خلاص يافتن سلطان زين العابدين بشنيد لشكرى ساخته گردانيد « [ 5 ] » به عزيمت به تسخير اصفهان و قهر و قمع ايشان متوجّه گشت . چون سلطان زين العابدين از توجّه شاه منصور « [ 6 ] » آگاه شد او نيز لشكر خود مستعدّ گردانيده ، اصفهانيان اظهار يكجهتى و دولتخواهى مخدوم و مخدومزادهء خود « [ 7 ] » كردند . چون شاه منصور برسيد چندنوبت در بيرون اصفهان با يكديگر به مضاربت و مناطحت « [ 8 ] » « 1 » مشغول گشتند و از طرفين بر يكديگر ظفر نيافتند . همچنان جنگ ميان ايشان قايم بود چون شاه منصور ديد كه كارى دست نمىدهد به « [ 9 ] » دار الملك « [ 10 ] » شيراز معاودت نمود .
ذكر لشكر كشيدن شاه يحيى به كرمان و منهزم بازگشتن
بعد از آنكه حضرت صاحب قرانى متوجّه دار السّلطنه سمرقند شد ممالك عراق و فارس به شاهزاده نصرت الدّين يحيى ارزانى فرموده بود و چون شاه منصور متوجّه شيراز شد شاه يحيى شيراز باز گذاشته به ابرقوه رفت و ابرقوه را غارت كرد و استعدادى تمام بهدست او « [ 11 ] » افتاد « [ 12 ] » داعيهء تسخير كرمان در ضمير مباركشان « [ 13 ] » متمكّن گشت « [ 14 ] » و به ارسال كتاب و اصدار خطاب جذب خاطر لشكر افغان و سلطان ابو اسحق كه در سيرجان بود كرده و خاطر آن جماعت چون موم پذيراى نقش نگين مراد او افتاد و به ايمان و عهود مواثيق استحكام پذيرفت . لشكرهاى خود ساخته گردانيده به ولايت كرمان درآمد و در حوالى چهارگنبد كه ييلاق سلاطين كرمان است و قريب سيرجان ، خيمهء اقامت بزد .
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 2 ] ) - ت : شكورچى .
( [ 3 ] ) - ت : ايلچى .
( [ 4 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : كرده .
( [ 6 ] ) - م و ل : او .
( [ 7 ] ) - ت : « مخدوم و مخدومزادهء خود » ندارد .
( [ 8 ] ) - ت : « و مناطحت » ندارد .
( [ 9 ] ) - ت : بهجانب .
( [ 10 ] ) - ت : ندارد .
( [ 11 ] ) - ت : ندارد .
( [ 12 ] ) - ت : آورد .
( [ 13 ] ) - ت : او .
( [ 14 ] ) - م و ل : شد .
( 1 ) مناطحت : زد و خورد و جنگ كردن ( منتهى الارب ) .