خود رفتند و شهر را به چالق و قرابسطام سپردند و امير محمّد دواتى با تركمانان برفت و رفتن تركمانان را سبب آن بود كه خبر بديشان رسيد كه جماعت « [ 1 ] » آق قوينلو « [ 2 ] » بر سر قرا محمّد آمدهاند و او را به قتل آورده ، چون اين معلوم كردند مجال اقامت نداشتند .
روزى چند چالق و قرابسطام حكومت تبريز كردند . ناگاه شيخ على عادى و محمّد عرب و محمّدى خليل جهانشاهى با هم « [ 3 ] » موافقت كردند « [ 4 ] » و سوگند خوردند ، « [ 5 ] » چالق را در حمّام بگرفتند و قرابسطام چون معلوم كرد بگريخت ، در دروازه به دو رسيدند . چون اجل دامنگير شده بود اسب او به سر در آمد و غلام شيخ عادى « [ 6 ] » برسيد و او را شمشيرى زد و بكشت . شيخ على عادى حاكم شد ، مكتوبى به قلعهء النجق نبشت چون خواجه جوهر معلوم كرد تاختى كرد و به تبريز آمد ، شيخ عادى استقبال كرد و چالق را با بند پيش او برد . جوهر ، چالق را تربيت كرد و اسب و جامه داد و مردم ظالم و مفسد و عوامّى را كه بر دست ايشان جسته بودند بگرفت و بكشت و انصاف عدل آغاز نهاد و مردم بدان سبب مرفّه الحال شدند و ياغى باستى و عمر قپچاچى را به ارّان فرستاد .
او ايلها و تراكمهء بلوكات را كوچ كرده بدين طرف مىآورد . محمود خلخالى را خبر شد در عقب او « [ 7 ] » بيامد و با او حرب كرد ياغى باستى به « [ 8 ] » برگشاد رفت و سيّد سيف الدّين « [ 9 ] » قزوينى را كه به خرّم ارّان فرستاده بود در پل خداآفريد به ياغى باستى رسيد . ياغى باستى از او بگريخت و به تبريز آمد و از آنجا به قلعهء النجق رفت « [ 10 ] » و عماد الدّين را كه نايب او بود « [ 11 ] » در شهر بگذاشت و او را به سبب زنى با بردى بيك پسر امير يار مردانقى منازعت بود . جوهر آقا را برآن داشت كه بردى بيك را بگرفت و تفحّص ناكرده بكشت .
خواجه جوهر چون به قلعه رسيد التون را مقرّر كرده كه تراكمهء جانانى « [ 12 ] » را كه متموّلترين تراكمه بودند غارت كند « [ 13 ] » و مكتوبى نبشت به عماد الدّين كه به التون ملحق شود . عماد الدّين از تبريز روانه شد و به التون پيوست و برفتند و تراكمهء جانانى را غارت كردند و گوسفند و مواشى بىشمار « [ 14 ] » بگرفتند و از راه ورزقان بهطرف قلعهء النجق بردند .
محمود خلخالى را خبر شد در عقب ايشان بيامد . التون و عماد الدّين را قوّت مقاومت او
هامش
( [ 1 ] ) - ت : جماعتى .
( [ 2 ] ) - ت : ندارد .
( [ 3 ] ) - ت : به اسم .
( [ 4 ] ) - ت : كردن .
( [ 5 ] ) - ت : خوردن .
( [ 6 ] ) - ت : على در متن ، عادى در حاشيه .
( [ 7 ] ) - م و ل : « در عقب او » ندارد .
( [ 8 ] ) - ت : ندارد .
( [ 9 ] ) - م : زين الدّين ، ل : زين العابدين .
( [ 10 ] ) - ت : خواجه جوهر او را گرفت و كشت بعد از آن خواجه جوهر مدتى در شهر تبريز بود به قلعهء النجق رفت .
( [ 11 ] ) - ت : ندارد .
( [ 12 ] ) - ت : چوپانى .
( [ 13 ] ) - م و ل : كنند .
( [ 14 ] ) - ت : بىقياس .