قرابسطام را خبر شد پيش شبلى آمد و به اتّفاق به عمارت شيخ حسن رفتند و امير محمّد دواتى را محبوس كردند « [ 1 ] » و تبريز بر ايشان قرار گرفت . شاه على را به آقائى و پيشوايى قبول كردند امّا معاملات كلّى و جزوى به شبلى تعلّق گرفت . مدّت چهل روز از اين قضايا بگذشت خواجه جوهر خادم را كه حاكم و « [ 2 ] » كوتوال قلعهء النجق بود خبر شد ، « [ 3 ] » التون را بفرستاد و در اواخر صفر سنهء تسعين و سبعمايه شبلى با لشكرها مقابل او رفت . « [ 4 ] » در مرند به هم رسيدند و جنگى عظيم كردند ، التون به هزيمت رفت . شبلى به تبريز مراجعت نمود و در ظلم و تعدّى بر مردم بگشاد و قحط عظيم واقع شد چنان كه هركه يك من « [ 5 ] » حبوبات داشت به زخم شكنجه هلاك مىكردند و ده من طلب مىداشتند . « [ 6 ] » قريب صدهزار آدمى در ولايت تبريز و نفس شهر از گرسنگى هلاك شدند و در آخر زمستان قحطى « [ 7 ] » به مرتبهئى رسيد كه اى جان « [ 8 ] » يك من نان به وزن تبريز به ده دينار بغدادى رسيد و يافت نمىشد . چون بهار شد علف صحرا مدد مساكين گشت .
در اثناى اين حال خبر رسيد كه بندگى جناب « [ 9 ] » سلطان احمد از بغداد مىرسد شاه على و شبلى بهطرف مراغه رفتند و از آن ولايت نيز وجهى چند بستدند و از آنجا چون معلوم كردند كه خبر آمدن سلطان احمد دروغ است شبلى بهطرف سهند رفت جهت علفخوار و در تبريز دولتيار به خفيه پيش قرا محمّد تركمان فرستاد كه عرصه خالى است متوجّه مىبايد شد . در هژدهم جمادى الاوّل سال مذكور لشكر تركمان به تبريز رسيد و نوّاب شاه على و شبلى بگريختند « [ 10 ] » و در تبريز « [ 11 ] » توقّف نكردند ، در عقب ايشان روانه شدند و در قوق هشترود به شبلى رسيدند . شاه على دور تر بود ، چون اين خبر بشنيد « [ 12 ] » متوجّه مراغه شد . شبلى با لشكرى كه داشت صف راست كرد و به جنگ مشغول شد .
لشكر او بيشتر به هزيمت شدند شبلى به نفس خود مردانگيها نمود . [ 150 - ب ] امّا چون اجل رسيده بود مردانگى و جلدى « [ 13 ] » فايده نمىداد . او را بگرفتند و بكشتند و مردم از ظلم و جور او خلاص شدند . شاه على چون خبر قتل شبلى بشنود خود را بهصورت درويشان برآورد و بگريخت . تركمانان با فتح و ظفر « [ 14 ] » مراجعت نمودند « [ 15 ] » و در عمارت سليمان اتابك نزول كردند . روزى چند آنجا توقّف نمودند و بعد از آن به خانههاى
هامش
( [ 1 ] ) - ت : گردانيد .
( [ 2 ] ) - ت : « حاكم و » ندارد .
( [ 3 ] ) - م و ل : « خبر شد » ندارد .
( [ 4 ] ) - ت : « او رفت » ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : من از .
( [ 6 ] ) - م و ت : مىداشت .
( [ 7 ] ) - م و ل : قحط .
( [ 8 ] ) - ت : « اى جان » ندارد .
( [ 9 ] ) - ت : « بندگى جناب » ندارد .
( [ 10 ] ) - ت : بگرفتند .
( [ 11 ] ) - م و ل : شهر .
( [ 12 ] ) - ت : برسيد .
( [ 13 ] ) - ت : « و جلدى » ندارد .
( [ 14 ] ) - ت : مظفّر .
( [ 15 ] ) - م و ل : كردند .