دامغان را به جمشيد قارن كه از امراى خراسان بود داد و استرآباد و نواحى آن « [ 1 ] » به پير پادشاه بن لقمان بن طغاتيمور داده ايشان « [ 2 ] » را وصيّت فرمود كه با رعيّت عدل و انصاف ورزند و راهها را از دزد و حرامى پاك دارند و بعد از آن به تعجيل براند و به خراسان درآمد و چون آوازهء مراجعت حضرت صاحب قرانى گيتى ستانى « [ 3 ] » در ميان مردم افتاد لشكريان ياغى را كه به ماوراء النّهر درآمده بودند روى توقّف نماند بگريختند و متعاقب امير صاحبقران به دار السّلطنهء سمرقند فرود آمد و بفرمود تا امرا جمع شوند « [ 4 ] » برموجب فرمان مجتمع گشتند . « [ 5 ] » يارغوى جنگ با دشمنان داشته كماهى احوال معلوم گردانند و برات خواجه را به تقصيرى كه كرده بود گرفته مؤاخذه گردانيد و همچنين با امير سليمانشاه عتاب بسيار كرد و امير عبّاس « [ 6 ] » خود پيش از وصول موكب همايون از غايت مغابنه به دار بقا رحلت كرده بود و كوچه ملك چون در پى ياغى رفته بود و با سيزده نوكر در موضع جيجال « [ 7 ] » از كنارهء خجند بر سيصد كافر انكاتورانى « [ 8 ] » شبيخون كرده و اسيران خجند و نواحى را از دست كفّار نابكار « [ 9 ] » غدّار « [ 10 ] » خلاص داده و ايشان را توشه داده و به وطنهاى خود فرستاده او را سيورغال فرموده حكم ترخانى « 1 » فرمود و اميرزادهء جهان و جهانيان « [ 11 ] » عمر شيخ بهادر را در كنار گرفته « [ 12 ] » بوسه بر سر و چشم او داده و به انواع عواطف و سيورغال مخصوص گردانيد و بعد از آن خداداد و عمر بهادر و شيخ على بهادر را با لشكرى تمام در عقب تغماقيان بفرستاد . برموجب فرموده رفتند و بسيارى از ايشان را به قتل آوردند و مصحوب ظفر و نصرت از موضع بولان مراجعت نمودند . « [ 13 ] »
قصّهء رفتن امير صاحبقران بهجانب خوارزم كرّت چهارم و ياغى شدن محمّد ميركا و انقلابات آن ولايت « [ 14 ] »
امير صاحبقران بعد از آنكه از فارس مراجعت نموده به دار السّلطنهء سمرقند
هامش
( [ 1 ] ) - م و ل : « و آن نواحى » ندارد .
( [ 2 ] ) - ت : حال ايشان .
( [ 3 ] ) - ت : امير صاحبقران .
( [ 4 ] ) - م و ل : شدند .
( [ 5 ] ) - م و ل : گشته .
( [ 6 ] ) - ت : داوود .
( [ 7 ] ) - م : جنجال .
( [ 8 ] ) - ت : « انكاتورانى » ندارد .
( [ 9 ] ) - ت : كافر .
( [ 10 ] ) - ت : ندارد .
( [ 11 ] ) - ت : « جهان و جهانيان » ندارد .
( [ 12 ] ) - م و ل : گرفت .
( [ 13 ] ) - ت : به ولايت بازگشت .
( [ 14 ] ) - م و ل : و كيفيّت آن قضايا .
( 1 ) حكم ترخانى : كسى را از روى محبّت و عنايت يا بر اثر حسن خدمت رتبه ترخانى دادن ( احسن التواريخ ، ص 829 ) .