سخن محاربه از اميرزاده عمر شيخ معلوم كند . آنكس اميرزاده عمر شيخ بهادر « [ 1 ] » را به محلّ خود نديد با وجود كه امراى اميرزاده عمر شيخ هركس به محلّ خود ايستاده بودند آنكس از غايت بددلى استفسار حال اميرزاده عمر شيخ ناكرده بازگرديد و پيش امرا چنان تقرير كرد كه لشكر ياغى قول را از جاى برده است « [ 2 ] » و هرچند طلب اميرزاده عمر شيخ بهادر « [ 3 ] » كردم او را در محلّ خود نيافتم مگر كه هزيمت را غنيمت شمرده است . امراى سمرقند با خود انديشيدند كه :
بيت
به جايى كه رستم گريزد ز جنگ * مرا و ترا نيست جاى درنگ
به همين اراجيف فقط به يك بار روىگردان شدند و فرار بر قرار اختيار كرد . اميرزاده عمر شيخ بهادر بعد از مدّتى مديد از ميانهء چنان دريايى خونخوار خود را به كنار انداخته ، « [ 4 ] » بر سر لشكر سمرقند آمد . هيچ اثرى از ايشان برجاى نديد . بر سر قول خود آمد سه چهار قشون زيادت نمانده بودند . از غايت غيرت دست تأسّف بر زانو نهاده « [ 5 ] » با امراى خود گفت كه من زنده تحمّل ديدار حضرت صاحب قرانى ندارم همان به كه بهجهت نام و ناموس در اين مصافگاه كشته شوم . يكى از امراى معتبر او عنان او را گرفته امتناع نمود و گفت كه سيّارهء سبعه كه مدبّران عالم علويّند « [ 6 ] » بىرجعت و استقامت و اوج و حضيض و هبوط و شرف نيستند و هيچكس را ظفر مدام و نصرت على الدّوام ميسّر « [ 7 ] » نبوده ، اگر اين بار از تأثير دور فلك غدّار حال بىناموسى بر « [ 8 ] » رخسار دولت ما آيد امّيد از كرم آفريدگار آن است كه عن قريب به فرّ دولت ابد پيوند : « [ 9 ] »
شعر « [ 10 ] »
گر بمانيم زنده بر دوزيم * پنجهء شير و ديدهء شاهين
آن يكى را به تير زهرآلود * وين « [ 11 ] » يكى را به سوزن زرّين
اميرزاده عمر شيخ را آتش غضب چنان التهاب يافته بود كه دل بر مرگ نهاده ، كلاه خود را از سر بينداخت و به حاضران سفارش « [ 12 ] » نمود كه چون حضرت صاحب قرانى بر سرير سلطنت متمكّن گردد داد مرا از بىناموسان غدّار بستانند . « [ 13 ] » اين بگفت و عنان از دست او
هامش
( [ 1 ] ) - ت : « عمر شيخ بهادر » ندارد .
( [ 2 ] ) - ت : برداشتهاند .
( [ 3 ] ) - ت : ندارد .
( [ 4 ] ) - ت : انداخت و .
( [ 5 ] ) - ت : زده .
( [ 6 ] ) - ت : اعلى علييّناند .
( [ 7 ] ) - ت : ندارد .
( [ 8 ] ) - ت : به .
( [ 9 ] ) - ت : « عن قريب به . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 10 ] ) - ت : بيت .
( [ 11 ] ) - ت : آن .
( [ 12 ] ) - م : سپارش .
( [ 13 ] ) - ت : بستاند .