تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 656

مساهمون:

ص٦٥٦

ذكر مجملى از ابتداى حال امير شجاع الدّين « [ 1 ] » سارو عادل تا انتهاى كيفيّت « [ 2 ] » آن « [ 3 ] »

سارو عادل از اوباى « 1 » كشك قورچى بود و اين كشك قورچى قومى بوده‌اند كه در زمان ابقا خان جماعت قورچيان از بسيارى ملازمت و كمى مردم و مددكار شكايت كردند اين قوم را حواله شد كه در سوارى و غير سوارى مددكارى قورچيان نمايند و سارو عادل در ابتداى احوال در بغداد به حظيره‌ئى « 2 » كه گوسفند مىكشتند شحنه بوده است و به آهستگى به خدمت سليمان اتابك كه سلطان اويس را پرورش مىداده پيوسته است بدان سبب « [ 4 ] » پيش يمانچه ايكاچى كه دايهء سلطان اويس بود وقعى و « [ 5 ] » عزّتى پيدا كرده بود و به‌تدريج كار او انتظامى « [ 6 ] » پذيرفته « [ 7 ] » تا به وقتى كه سلطان اويس پسر خود را شيخ حسن حكومت عراق عجم داد عادل را قائم مقام او به حكومت آن ممالك تعيين كرد و جمال [ 143 - ب ] حال او به‌واسطهء « [ 8 ] » حكومت عراق عجم رونقى گرفت و هرروز مرتبه و قربت « [ 9 ] » او در ترقّى بود تا محرم « [ 10 ] » امراى دولت شد و به جرگاى امرا درآمد و از او آثار كفايت و شهامت ظاهر مىشد تا آن‌وقت كه سلطان اويس از اين دار فنا « [ 11 ] » به عالم بقا رفت و مملكت به پسر او « [ 12 ] » سلطان حسين رسيد و شيخ حسن كه منوب « [ 13 ] » « 3 » عادل خر بود « [ 14 ] » كشته شد چنان كه « [ 15 ] » در حكايات ايشان شرح داده آمده است . سارو عادل به يك بار بر همهء امراى دولت سلطان حسين مستولى شد و بعضى امرا با او بيرون آمدند و او بر ايشان ظفر يافت و همه را به قتل آورد ، چنان كه شرح آن نيز گفته آمده است و سارو عادل چنان شد كه به‌غير از اسم سلطانى بر سلطان حسين چيزى ديگر نماند چنانچه اگر خواستى كه در حقّ كسى انعام و احسانى كند و سارو عادل راضى
هامش
( [ 1 ] ) - ت : ندارد . ( [ 2 ] ) - ت : ندارد . ( [ 3 ] ) - ت : حال . ( [ 4 ] ) - ت : « است بدان سبب » ندارد . ( [ 5 ] ) - ت : « وقعى و » ندارد . ( [ 6 ] ) - ت : انتظام . ( [ 7 ] ) - ت : مىپذيرفته . ( [ 8 ] ) - ت : سبب . ( [ 9 ] ) - م و ل : قوّت . ( [ 10 ] ) - م و ل : مجرد . ( [ 11 ] ) - ت : « از اين دار فنا » ندارد . ( [ 12 ] ) - ت : بيشتر از آن . ( [ 13 ] ) - ت : صوب . ( [ 14 ] ) - ت : « كه صوب عادل خر بود » ندارد . ( [ 15 ] ) - ت : چنانچ . ( 1 ) اوباى / او به / او با : محل اردو ، چادر ( احسن التواريخ ص 823 ) . ( 2 ) حظيره : آغل ، چوب يا نى كه گرداگرد كشته برپا دارند ( لاروس ) . ( 3 ) منوب : نيابت كرده شده ( لغتنامه ) .