صاحب قرانى چنانچه دأب و عادت پادشاهانهء او بود او را به وعدههاى خوب موعود گردانيد و سارو عادل پيش بندگى حضرت آمد و به نوازش و احسان مخصوص گشت و آن رعايت فرمود كه سرش از اوج كيوان بگذشت و اوّل حركت او آن بود كه سعايت « [ 1 ] » و بدگويى مخدومان خود بنياد كرد و افعال و آثار ايشان بر زشتترين « [ 2 ] » صورتى عرضه مىداشت و در هدم و استيصال آن دودمان جان بر ميان بست و ديگرى آنكه چون حضرت صاحب قرانى به تختگاه خود مراجعت نمود و اختيار مال و ملك عراق عجم و آذربايجان به دو گذاشت و او تمامى امور مملكت را به خود مباشر شد و جميع اموال را در « [ 3 ] » تصرّف آورد و در وجه اخراجات خود و لشكر خود هزينه « [ 4 ] » كرد « [ 5 ] » و چندين قشون لشكر نيك ترتيب كرد و همه را طبل و علم و خيل و حشم داد و قواعد ملكدارى پيش گرفت [ 144 - آ ] و از طريقهء فرمانبران اعراض نمود و با امراء مذكور كه هريكى در فرزانگى و شهامت و تدبير صواب و شجاعت و ديندارى و ديانت « [ 6 ] » صد برابر وى « [ 7 ] » بودند طريقهء غدر و مكر پيش آورد و خواست كه ايشان را به قول زور در جوال غرور كند و ايشان بر قاعدهء قولى امير صاحبقران رفق و مدارا ورزيدند و بر افعال ناصواب او صبر و ثبات مىنمودند تا حضرت صاحب قرانى برسيد اخبار آن حقّنشناس نابكار « [ 8 ] » به تمامى انهاء راى عالمآراى گردانيدند و در مدّت غيبت هيچ ايلچى و قاصد او به به بندگى حضرت نرفته بود و از صلاح و صواب مملكت هيچ معروض نگردانيده بود . « [ 9 ] » حضرت صاحب قرانى در باب او فكر پادشاهانه فرمود كه مبادا از او امرى حادث شود كه تلافى آن در حيّز امكان نگنجد . چون حضرت صاحب قرانى عزيمت گرفتن او مصمّم گردانيد اوّل امير ايكو تيمور را بهجانب سلطانيّه فرستاد تا به وعدهء معيّن جميع اتباع و اشياع او را بگيرد و اموال و خزاين او را در تصرّف آرد « [ 10 ] » چنانچه هيچفردى « [ 11 ] » از متعلّقان و كسان او بيرون نروند تا به همان وعده اينجا سارو عادل را بگيرند . سارو عادل بر اين انديشه واقف شده خواست كه پيش از آنكه سيل حوادث پيرامون او درآيد و در كام « [ 12 ] » هلاك افتد دستبردى نمايد و هنوز چندهزار مرد مستعدّ ملازم داشت و حضرت صاحب قرانى نيز به فراست دريافت . در آن شب تمامى
هامش
( [ 1 ] ) - ل : معايب .
( [ 2 ] ) - ت : بدترين .
( [ 3 ] ) - ت : در پاى .
( [ 4 ] ) - ت : صرف .
( [ 5 ] ) - ت : نمود .
( [ 6 ] ) - ت : « و ديندارى و ديانت » ندارد .
( [ 7 ] ) - ت : او .
( [ 8 ] ) - ت : « اخبار آن حقّنشناس نابكار » ندارد .
( [ 9 ] ) - ت : ندارد .
( [ 10 ] ) - ت : آرند .
( [ 11 ] ) - ت : مردى .
( [ 12 ] ) - ت : دام .