فى الحال اميرزادهء جهانيان « [ 1 ] » اميرانشاه گوركان و امير شيخ على بهادر و امير حاجى سيف الدّين را بر سبيل منقلا روانه داشت و خود نيز متعاقب متوجّه گشت « [ 2 ] » و تا رسيدن رايات همايون به تبريز سلطان احمد رسيده بود . فامّا « [ 3 ] » يك هفته بيش مقام نتوانست نمود باز بهجانب بغداد گريخت « [ 4 ] » و از راه نخجوان و كردستان توجّه كرد و امير حاجى سيف الدّين بتكاميشى در پى رفت و امير الياس خواجه بن شيخ على بهادر در عقب رسيده جنگ سخت كردند و با وجود آنكه نوكران امير الياس خواجه كه با او رسيده بودند عشر عشير آن نبودند كه همراه سلطان « [ 5 ] » احمد بود ، به جنگ باز ايستادند و از طرفين جماعتى مجروح و بعضى مقتول گشتند ، « [ 6 ] » آخر الامر از هم جدا شدند و در آن مصاف امير الياس خواجه زخمدار شد و بعد از آن به « [ 7 ] » بيمارى مؤدّى گشت و عاقبت صحّت يافت امّا يك پاى او ناقص بماند و تا هنوز وقت حركت و تردّد [ او را ] بر روى دست بر مىدارند . در اين تاريخ حكومت رى و سلطانيّه و قم و كاشان تعلّق بدان جناب « [ 8 ] » دارد .
حضرت صاحب قرانى چون به اوجان تبريز رسيد [ 143 - آ ] لشكريان امير عادل آنجا بودند . حضرت صاحب قرانى به عادل گفت : لشكريان خود را جمع كن كه مىخواهم ايشان را ببينم . خود آن اتّفاق نيفتاد امّا چون عادل آقا « [ 9 ] » عدد ايشان تقرير كرد از ايشان پنج قشون را به محاصرهء قلعهء كراوتو روانه فرمود و پنج قشون جهت محاصرهء ساروفرقان « 1 » بفرستاد و دو قشون را بر سبيل قچرچى به تبريز روانه داشت و پنج قشون بهطرف اردبيل و سراو « [ 10 ] » روانه گردانيد و جمعى ديگر همراه عادل ملازم اردو شدند .
چون حضرت صاحب قرانى به عادل گفت لشكريان تو را به كارها فرستاديم ببينيم كه براى ما چهكار خواهند كرد ؟ عادل گفت دولت امير بزرگ است اگر كارى كنند از دولت آن حضرت باشد . القصّه ، « [ 11 ] » چون حضرت صاحب قرانى به تبريز رسيد به حمّام خواجه شيخ كججى « [ 12 ] » رفت . به وقتى كه از حمّام بيرون آمد خواجه علاء الدّين گوش بريده و خواجه شيخ على ملك زاد كه ايشان هردو نوّاب امير عادل بودند يراقى سنگين كرده بودند پيشكش « [ 13 ] » كردند .
هامش
( [ 1 ] ) - ت : ندارد .
( [ 2 ] ) - م و ل : « متوجّه گشت » ندارد .
( [ 3 ] ) - م و ل : و .
( [ 4 ] ) - ت : گريخته .
( [ 5 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 6 ] ) - م و ل : گشته .
( [ 7 ] ) - ت : ندارد .
( [ 8 ] ) - ت : به دو .
( [ 9 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 10 ] ) - ت : « و سراو » ندارد .
( [ 11 ] ) - ت : از « چون حضرت صاحبقران . . . » تا اينجا ندارد .
( [ 12 ] ) - ت : ندارد .
( [ 13 ] ) - ت : پيش كس .
( 1 ) ظفرنامه شامى ( فيلكس تاور چاپ چكسلواكى : « ساروقرقان ؟ » ، ص 99 .