كردند و امراى حضرت صاحب قرانى [ را ] به توجّه تبريز دعوت نمود . « [ 1 ] » در اثناء اين حال خبر رسيد كه خواجه مسافر كافى كه از بزرگزادگان همدان بود و بهواسطهء تربيت « [ 2 ] » امير عادل آقا قشون و امارت يافته بود عصيان و طغيان آغاز كرده است . عادل آقا در ميانه زمستان متوجّه همدان گشت و سلسلهء اجتماع او را « [ 3 ] » از هم بگسلانيد و ايشان را پراكنده كرد .
اوّل فصل ربيع از سال هفتصد و هشتاد و هشت كه امرايى كه در رى زمستان گذرانيده بودند متوجّه سلطانيّه شدند و عادل آقا جمعى را بر سبيل منقلا مثل قرابسطام و امير لطف اللّه و امير جاگير و امير « [ 4 ] » بسطام پسر او كه حالا ملازم بندگى حضرت « [ 5 ] » است به طرف ميانه روانه گردانيد و از قبل سلطان احمد در آن ايّام ازون « [ 6 ] » شمس الدّين حاكم تبريز بود و امير ولى پيش محمود خلخالى رفته بود . امير لطف اللّه كه داماد و لشكركش امير عادل بود با قرابسطام در ميانه بنشست « [ 7 ] » و ايلچى پيش محمود خلخالى فرستاده بنياد موافقت و مصادقت كرد . خبر اين قصّه به ازون شمس الدّين رسيد دفع ايشان واجب دانست . از تبريز متوجّه سر او شد و از آنجا قريب دوهزار سوار به ياساميشى « [ 8 ] » شيخ حسن « [ 9 ] » قبچاقى « [ 10 ] » بر سبيل شبيخون بر سر امير لطف اللّه و قرابسطام فرستاد و عادل آقا از همدان به حدود سلطانيّه رسيد . امراى حضرت صاحب قرانى به ابهر رسيده بودند ايشان را استقبال نمود و در راه با ايشان ملاقات كرد و در شهر « [ 11 ] » سلطانيّه ايشان را طوى سنگين داد و امرا را پيشكشها كرد و گفت متوجّه تبريز مىبايد شد . چون به مرحلهء سرچم « [ 12 ] » رسيدند امير محمّد سلطانشاه بهجهت ضبط لشكريان خود به آهستگى مىرفت و عادل آقا از او پيشتر بود . نوكران سلطان احمد بر سر قرابسطام و لطف اللّه شبيخون آورده بودند « [ 13 ] » و لطف اللّه نيز خبر شده يورت خود را بازگذاشته بود و قريب نيم فرسنگ « [ 14 ] » به پاى عقبهء ميانه آمده نوكران سلطان احمد بر عقب ايشان روانه « [ 15 ] » شدند . لطف اللّه از عقب گذشته به پل زرينهرود « [ 16 ] » رسيد از اين طرف ناگاه اغرق امير عادل و امرا برسيد . لطف اللّه را استظهارى و قوّتى پيدا شد و ايلچى به تعجيل « [ 17 ] » پيش امير عادل فرستاد و خود به جنگ باز ايستاد و عادل آقا فى الحال سوار گشته متوجّه جنگ شد و سوارى به تعجيل پيش
هامش
( [ 1 ] ) - ت : متوجه تبريز شدند .
( [ 2 ] ) - ت : ترتيب .
( [ 3 ] ) - م و ل : ندارد .
( [ 4 ] ) - ت : ندارد .
( [ 5 ] ) - ت : ندارد .
( [ 6 ] ) - ت : آزون .
( [ 7 ] ) - ت : بنشستند .
( [ 8 ] ) - ت : مياساميشى فرستاد .
( [ 9 ] ) - م و ل : حسين .
( [ 10 ] ) - م و ل : قبجاجى .
( [ 11 ] ) - ت : ندارد .
( [ 12 ] ) - ت : سرجم .
( [ 13 ] ) - م و ل : آوردند .
( [ 14 ] ) - ت : فرسخ .
( [ 15 ] ) - م و ل : روان .
( [ 16 ] ) - ت : زرسهرود .
( [ 17 ] ) - م و ل : « به تعجيل » ندارد .