ديدهء مرادش خيره و دست و پاى تدبيرش فروبسته شد . مغلوب و منكوب و دشمنكام ، روى آن نداشت كه به جايى توجّه نمايد ، چون حروف تهجّى از هم فروريخته ، بىاهبت و اساس و بىآلات و ادوات رخت به حوالى لرستان كشيد و جز آنكه در جوار اتابك رخت اقامت نهد تدبير و بيرون شوى ديگر نداشت . اگر چند همّت و نخوتش رخصت نمىداد كه هميشه اتابك مربّى تربيت « [ 1 ] » پدر بزرگوارش بود . « شاء أم أبى « 1 » » بعضى از ملازمان را پيش اتابك فرستاد تا كيفيّت حال اعلام كند . اتابك رعايت حقوق را از آن خدمت تجاوز ننمود و چون مهمانى عزيز بود مقدم او را گرامى داشت و مؤونتى « [ 2 ] » عظيم شمرد و در خدمتكارى هيچدقيقه مهمل نگذاشت و سلطان ابو يزيد « [ 3 ] » پيش اتابك بود تا آن زمان كه بهجانب كرمان رفت « [ 4 ] » . باقى احوال او گفته آيد به محلّ او ، ان شاء اللّه تعالى « [ 5 ] » .
هامش
( [ 1 ] ) - ت : ندارد .
( [ 2 ] ) - ت : فوزى .
( [ 3 ] ) - ت : بايزيد .
( [ 4 ] ) - م و ل : تا آن دم كه به كرمان رفته .
( [ 5 ] ) - م و ل : از « باقى احوال . . . » تا اينجا ندارد .
( 1 ) زبده ، بخش دوم ، ج / 2 ، ص 622 .