تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
اى مردك ( 1 ) چرا ابرام مىنمايى . مىگويم به غور كار شما برسم و رعايت خواهم كرد . مباركشاه نامبارك نحس نجس نمك به حرام حق‌ناشناس حرام‌زاده ( 2 ) همان شمشير امير اسماعيل كه در دست ( 3 ) داشت بركشيد و بر روى او حواله كرد و روى و بينى او را زخمى كارى ( 4 ) زد چنانچه بر وى درافتاد . عمّ او امير مسعود از خانه بيرون آمد بانگ زد كه اى عمّ مرا درياب چون امير مسعود به سوى او روان شد قنبر قزوينى در راه او را به درجهء شهادت رسانيد و چند ضرب ديگر پياپى به امير اسماعيل زدند . ( 5 ) خراسانيان خروش كرده خواستند كه به مجادله بايستند . چون مخدوم خود را كشته يافتند ( 6 ) روى به گريز نهادند و حقّ نان و نمك امير ياد نكردند . لعنت برايشان باد ( 7 ) ! . قاتلان بىمزاحمى ( 8 ) از راه كنار شطّ به خانهء شاهزاده شيخ على رفتند و صورت واقعه عرضه داشتند ( 9 ) . شاهزاده شيخ على را اين ( 10 ) سخن باور نكرده ( 11 ) تصوّر صنعتى كرد ( 12 ) بگريخت و به گوشه‌ئى پنهان شد . خاتون او خداوندگار از ايشان را استفسار كرد . چون محقّق گشت گفت اگر راست مىگوييد ( 13 ) سر او را بياوريد . قاتلان هم از آن راه برسر امير اسماعيل آمدند . با شمشيرهاى كشيده و عورات برسر ايشان جمع شده بودند و هنوز رمقى از حيات او باقى بود . عورات چون اين ( 14 ) جماعت را بديدند ( 15 ) با تيغهاى كشيده ( 16 ) بگريختند و ايشان سر امير اسماعيل از تن جدا كردند و به خانهء شاهزاده بردند و شهر بغداد پرغوغا شد و مردم از هر جنس دست به غارت و قتل برآوردند و سر امير اسماعيل را هم به آن جماعت دادند ( 17 ) تا برسر جسر بردند و آنجا بياويختند . از عجايب حالات [ 115 - ب ] آن بود كه در وقتى كه عمارات عالى و ابنيهء خير مىساخت از طرف غربى سرچوبى ( 18 ) از عمارت بيرون بود خواستند كه آن ( 19 ) را ببرند . امير اسماعيل گفت مبريد كه روزى باشد كه يكى را بكشند و سرش از آنجا بياويزند . چون او را شهيد كردند سر او را از آنجا بياويختند . آخر روز را آن فتنه فرونشست و آن جماعت خزاين و اسباب و اموال ( 20 ) و
هامش
( 1 ) - ت : « اى مردك » ندارد . ( 2 ) - ت : از « نامبارك نحس . . . » تا اينجا ندارد . ( 3 ) - م و ل : « اسماعيل كه در دست » ندارد . ( 4 ) - ت : زخمى كرد و زخمى كارى . ( 5 ) - ت : زد . ( 6 ) - م و ل : از « خروش كرده خواستند . . . » تا اينجا ندارد . ( 7 ) - ت : از « و حقّ نان . . . » تا اينجا ندارد . ( 8 ) - ت : ندارد . ( 9 ) - م و ل : و صورت حرامزادگى و فعل خود عرض كردند . ( 10 ) - ت : آن . ( 11 ) - ت : نيفتاد . ( 12 ) - ت : « تصور صنعتى كرد » ندارد . ( 13 ) - ت : مىگويند . ( 14 ) - م و ل : آن . ( 15 ) - م و ل : ديدند . ( 16 ) - م و ل : « با تيغهاى كشيده » ندارد . ( 17 ) - م و ل : ندارد . ( 18 ) - ت : جوئى . ( 19 ) - ت : او . ( 20 ) - م و ل : ندارد .