او مقرّر گردانيد كه با شاه منصور روانه شدند . چون به همديگر نزديك گشتند ( 1 ) جماعت اويرات و اكراد باايشان در محاربه بودند و عمر شب گشتى ( 2 ) كه مقتدا و پهلوان لشكر عاصيان بود به قتل آورده بودند و بيشتر اموال و اثقال عاصيان را غارت كرده ، چون عاصيان راه نمىيافتند جانقى ( 3 ) كردند كه هم از اين راه كه آمدهايم بازگرديم و از آن غافل بودند كه سيلاب بلا پيرامون ايشان محيط شده و حقوق نعمت ولى النّعم ايشان را در حصار خسار و دمار گرفتار گردانيده ، چنان كه دانايان پيشين فرمودهاند :
شعر
حقّ نان و نمك تبه كردن * بشكند مرد را سرو گردن
با ولى نعمت اربرون آيى * گر سپهرى كه ( 4 ) سرنگون آيى
چون عزيمت مراجعت مصمّم كردند ( 5 ) ناگاه يك قشون سوار ديدند كه از عقب پيدا شده و آن امير احمد خلج بود . گفتند كه آن قشون كيست ؟ و آن ( 6 ) علم سرخ از آن كدام امير است ؟ يكى از ايشان گفت كه ( 7 ) امير درويش است كه چغداول مانده بود . امير درويش از گوشه گفت : كه من اينجايم و اين جماعت مردم ( 8 ) بيگانهاند . مجموع امرا خواستند كه خود را بر امير احمد خلج زنند و امير احمد مردى كار كرده و جهان ديده بود و سرد و گرم روزگار چشيده و در علم يورش و كار جنگ و پيكار مهارتى تمام داشت . چون ايشان را از خود زيادت يافت عنان از جنگ كشيده داشت و چنان كرد كه آب گرگان كه عبارت است از آب التون كوترك در ميان ايشان حايل شد و فى الحال شاه منصور با قريب هفتصد مرد ( 9 ) مكمّل برسيد ، ايشان را معلوم شد كه از عقب لشكر رسيده ( 10 ) است ( 11 ) دشمن آيت « الفرار مما لا يطاق ( 12 ) » « 1 » برخوانده روى به گريز نهادند و در اين حالت مشورت كردند كه وظيفه چيست ؟ جمعى گفتند كه ما بندگان پادشاهيم ببينيم ( 13 ) اگر آن لشكر از آن پادشاه باشد پيش ايشان رويم . برادر پير على بادك گفت شما دانيد من بارى رفتم و از راهى كه مىدانست بيرون جست و قاضى شيخ على بر عقب او روانه
هامش
( 1 ) - ت : رسيدند .
( 2 ) - ت : كشى .
( 3 ) - م : جابكيى ، ل : چابكى .
( 4 ) - ل : تو .
( 5 ) - ت : گردانيد .
( 6 ) - ت : اين .
( 7 ) - ل : ندارد .
( 8 ) - ل : ندارد .
( 9 ) - م و ل : ندارد .
( 10 ) - ت : رسيد .
( 11 ) - ت : ندارد .
( 12 ) - م و ت : « مما لا يطاق » ندارد .
( 13 ) - ت : بينم .
( 1 ) - زبده ، بخش دوم ، ج / 1 ، ص 103 .