تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 537

مساهمون:

ص٥٣٧
راه بازگردى و الّا اگر مكروهى برسد از خود ديده باشى . و خاتون خود را نيز الزام كرد در بازگشتن و خود به سلطانيّه آمد و در قروق سلطانيّه بنشست و لشكر از اطراف و جوانب جمع كرد . شاه منصور يك سال بود كه پيش او آمده بود و بلوك همدان با چند امير و لشكر به دو داده بود او را طلب داشت و يادگار شاه قراتى و خواجه مسافر و غلبه‌ئى از نوكران خاصّهء خود كه در هر ولايت بودند مجموع را جمع كرده متوجّه ولايت سكسانحقت ( 1 ) گشت و در آنجا به انتظار لشكريان و نسق نوكران اشتغال مىنمود و هم در آن چند روز امير عبّاس ملحق گشت و قريب هزار سوار ملازم داشت و ديگر امرا را منتظر مىبود و از آن طرف امرائى كه مخالفت نموده بودند چون از مراجعت امير عادل مأيوس گشتند بالضّروره به تدبير كار خود مشغول شدند . ( 2 ) رأى ايشان بر آن قرار گرفت كه امير شمس الدّين زكريّا و خواجه جمال الدّين بلغرى را بگيريم تا مال مملكت به جهت ما برات بنويسند ( 3 ) و بگيريم . ( 4 ) ايشان گفتند كه مال در يك سال توان گرفت ما بروات بنويسيم امّا حصول متعذّر باشد . فى الجمله ، چون مأيوس گشتند متفكّر شدند و سلطان حسين نيز از ايشان متوهّم گشت ( 5 ) و وجود آن نداشت كه ايشان را بگيرد و ضبط كند . روزى به عزيمت استنشاق هوا ( 6 ) سوار گشته بود از اوجان متوجّه تبريز شد و خيمه و خرگاه و خزانه برجاى بگذاشت . چون امرا را خبر شد صفر شاه اوبايلو ( 7 ) را كه ملازم پادشاه مىبود گفتند مىبايد كه به روى و پادشاه را بازآورى . او به تعجيل هرچه تمامتر متوجّه گشت و در باغچه ارغون به پادشاه رسيد و فرود ( 8 ) آمد و زانو زده گفت امرا زمين بوس مىرسانند و مىگويند كه ما بندگان توييم و در ميان ما و امير عادل وحشتى و نزاعى پيدا شده ، اكنون اگر صلاح فرمايند بازگردند و ميان ما حكم شوند تا ما ( 9 ) بندگان از فرمان تجاوز ننموده باشيم . ( 10 ) پادشاه از ايشان در غضب بود ، بفرمود تا صفر شاه را بگرفتند و برهنه كردند و مقيّد گردانيده به تبريز بردند و خود به ضبط سركوچه‌ها و عقدها و درخت انداختن و جوى كندن ( 11 ) و خندق راست كردن ( 12 ) مشغول شد و مردم شهر را اين معنى موافق افتاد . چون اين خبر به امرا رسيد هيچ چاره نديدند ، اموال خزانه ( 13 ) و جيباخانهء پادشاه و ( 14 ) آنچه
هامش
( 1 ) - ت : سكساتحقب . ( 2 ) - م و ل : گشتند . ( 3 ) - ت : بنويسد . ( 4 ) - ت : بستانيم . ( 5 ) - م : گشته . ( 6 ) - ت : مهمّى . ( 7 ) - م : در حاشيه ، ت : ندارد . ( 8 ) - ل : پايين . ( 9 ) - ت : ندارد . ( 10 ) - ت : باشند . ( 11 ) - م و ل : انداختن . ( 12 ) - م و ل : كندن . ( 13 ) - ت : خزاين . ( 14 ) - ت : « جيباخانهء پادشاه و » ندارد .
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 537 | سيد كمال حاج سيد جوادى / عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )