ثمانين و سبعمايه پادشاه تقتمش را به انواع اكرامها و انعام مخصوص گردانيد . امير غياث الدّين ترخان و امير تومان تيمور و بختى ( 1 ) خواجه و اوزبك تيمور و ينكى « 1 » را با لشكرى سنگين بفرستاد تا تقتمش را ( 2 ) بر سرير خانى الوس جانى خان بنشانند بر موجب فرموده روان شدند و چون به سقناق رسيدند به روزى مختار و طالعى مسعود او را بر سرير سلطنت نشاندند . و در آن زمستان تيمور ملك در قراطال قشلاق كرده بود . تقتمش با لشكرها به سر او راند و جنگى سخت كردند . ( 3 ) آخر الامر تيمور ملك شكسته تقتمش غالب آمد و ارس خواجه را برسانيدن ( 4 ) خبر اين فتح به جانب امير صاحب قران فرستاد .
حضرت صاحب قرانى بدين معنى مسرّت افزوده ، چند روز به عشرت و شادمانى گذرانيد و او را به انواع عنايتها مخصوص گردانيده خلعت و كمر داده بازگردانيد و تقتمش خان ( 5 ) آن زمستان به سقناق قشلاق كرد و چون فصل بهار درآمد لشكر ترتيب داده مملكت و ولايت قماق ( 6 ) « 2 » را مسخّر گردانيد و شوكت و سلطنت او روى در ترقّى نهاد و تيمور ملك بعد از انهزام ، پناه به هزارهء اصل خود كه در الوس قول سول ( 7 ) « 3 » به ارث داشت و در مدّت پادشاهى خود به محمّد اغلان داده بود برد و با محمّد اغلان در باب دفع تقتمش مشورت كرد . محمّد اغلان صلاح جنگ نمىديد و او را از لشكر كشيدن به سر تقتمش خان ( 8 ) منع كرد . تيمور ملك را از منع كردن محمّد اغلان غرضى ديگر به خاطر آمد و محمّد اغلان را بىگناه ( 9 ) شهيد كردند و با هزارهء خود به قصد تقتمش سوار گشت و هم در نواحى قراطال به هم رسيده جنگ درپيوستند . در حمله اوّل تيمور ملك اغلان گرفتار شد و به ياساق رسيد . بعد از آن بالينجاق كه از مقرّبان او بود به دست تقتمش افتاد و بسيار تعريف او كردند كه مردى بهادر و وفادار است .
تقتمش فرمان داد كه او را بگذارند تا ( 10 ) در زمرهء ديگر امرا منخرط گردد بالينجاق زانو زده عرضه داشت كرد كه در مدّت حيات تيمور ملك آنچه بهترين عمر بود به
هامش
( 1 ) - م : يحنى ، ل : يحيى .
( 2 ) - ت : ندارد .
( 3 ) - ت : كرده شد .
( 4 ) - ت : رسانيدن .
( 5 ) - ت : ندارد .
( 6 ) - ت : مماى .
( 7 ) - ت : قول .
( 8 ) - ت : ندارد .
( 9 ) - م و ل : گناهى .
( 10 ) - م و ل : تا او را گذاشته .
( 1 ) ظفرنامه شامى ( فيلكس تاور ) : « بنكى » ، ص 77 .
( 2 ) ظفرنامه شامى ( فيلكس تاور ) : « مماق » ، ص 78 .
( 3 ) ظفرنامه شامى ( فيلكس تاور چاپ چكسلواكى ) : « سول قول » ، ص 43 .