حكايت گريختن شاه منصور از پادشاه ( 1 ) شاه شجاع بن امير محمّد ( 2 ) و پناه به آذربايجان بردن ( 3 )
پادشاه عالم فاضل عادل بهادر ( 4 ) شاه شجاع بن امير مبارز الدّين و الحقّ و الدّين امير محمّد بن امير شاه مظفّر ( 5 ) در اين سال هفتصد و هفتاد و نه ، شاه منصور شيردل ( 6 ) را با لشكرى آراسته مقرّر فرمود كه به يزد رود و آن ولايت از دست شاه يحيى انتزاع نمايد .
شاه منصور چون متوجّه يزد شد در راه بعضى امرا را با خود متّفق گردانيد و از شاه شجاع ( 7 ) روىگردان گشته ( 8 ) و عزيمت سلطانيّه كرد . و در آن ايّام سارق عادل ( 9 ) كه صاحب اختيار مملكت سلطان حسين ( 10 ) بود در سلطانيّه بود ، چون از توجّه شاه منصور خبر يافت كسان به استقبال او فرستاد و او را تعظيم بسيار نمود و تربيت و شفقت بىشمار به جاى آورد و ( 11 ) بلوك همدان با توابع به دو ارزانى داشت و يادگار شاه قراتى ( 12 ) و امير على ارشيون و خواجه مسافر و امراء هربتان و چهار صده را ملازم شاه منصور گردانيد ( 13 ) و رعايت و تربيت به جاى مىآورد و السّلام . ( 14 )
هامش
( 1 ) - ت : ندارد .
( 2 ) - ت : « بن امير محمّد » ندارد .
( 3 ) - م و ل : « و پناه به آذربايجان بردن » ندارد .
( 4 ) - ت : از « پادشاه عالم . . . » تا اينجا ندارد .
( 5 ) - ت : از « امير مبارز الدّين . . . » تا اينجا ندارد .
( 6 ) - ت : ندارد .
( 7 ) - م و ل : پادشاه .
( 8 ) - ت : گشتند .
( 9 ) - ل : آقا .
( 10 ) - ت : « سلطان حسين » ندارد .
( 11 ) - م و ل : ندارد .
( 12 ) - م و ل : فيراتى .
( 13 ) - م : گردانيدن .
( 14 ) - م و ل : از « و رعايت و . . . » تا اينجا ندارد .