تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣
فرمود كه با خدا باش و در باب فرزند هيچ نگفت . چون از خواب درآمد خاطرش بدان جهت بغايت نگران شد يولقتلغ نام ( 1 ) كه دبير خاصّ آن حضرت بود او را پيش فرستاد تا خبر سلامتى فرزند ( 2 ) بياورد و او را گفت جهانگير را نصيحت كن تا محافظت خود نمايد ( 3 ) و بعد از آنكه او را روان كرد باز خوابى پريشان ديد ، ملالت خاطرش زياد شد و مجموع امرا و اكابر ( 4 ) را جمع فرموده ، فرمود كه گمان چنان مىبرم كه از فرزند دلبند و ميوهء دل خود جدا ماندم ، خداى را حال او از من مپوشانيد ( 5 ) و حقيقت حال او با من بگوييد . امرا همه به زانوى ادب و خدمت ( 6 ) درآمدند ( 7 ) و به غلاظ و شداد سوگند خوردند كه ما را از اين معانى وقوفى نيست و از احوال اميرزاده هيچ خبر ( 8 ) نداريم به جز سلامتى ( 9 ) و هنوز در مغولستان بودند نزديك اتاقوم . بعد از آن به چند روز خبر واقعه اميرزادهء منصور ( 10 ) مغفور - طاب ثراه و جعل الجنّة مثواه ( 11 ) - رسانيدند [ 110 - ب ] عالم پر ويل « 1 » و خروش شد و خلايق همه در گريه و زارى و نوحه و ( 12 ) فرياد آمدند . چون به حوالى سمرقند رسيدند اكابر و اشراف خاصّ و عامّ سرها برهنه و پلاسها دربر به استقبال بيرون آمدند و الحقّ بر جوانى او گردون پير را گريه آمد و بر سوگ او زهره ، مزهر ( 13 ) « 2 » از ( 14 ) دست ( 15 ) انداخته ، بدين ابيات مويه ( 16 ) مىكرد : بيت
جاى آنست كه حوران بهشت از ديده * پيش تابوت تو بادام سياه اندازند چون ببينند سمن برگ تنت در تابوت * سنبل زلف ببرند و به راه اندازند ( 17 )
آرى دنياى غدّار ناپايدار را عادت اين است و چرخ سيه‌كار ( 18 ) دل‌آزار را شيوه چنين ، نوشى به كه داد كه هزار نيشش در عقب نبود و گلى بر شاخسار امّيد كه بشكفت كه هزار خار جگرخوارش دل نخراشيد ؟
هامش
( 1 ) - ت : ندارد . ( 2 ) - م و ت : ندارد . ( 3 ) - ت : به محافظت خود مشغول گردد . ( 4 ) - ت : نوكران . ( 5 ) - ت : معلوم سازيد . ( 6 ) - ت : « و خدمت » ندارد . ( 7 ) - م و ل : درآمده . ( 8 ) - ت : در حاشيه . ( 9 ) - م و ل : « به جز سلامتى » ندارد . ( 10 ) - ت : ندارد . ( 11 ) - م و ت : « و جعل الجنة مثواه » ندارد . ( 12 ) - ت : « نوحه و » ندارد . ( 13 ) - ت : مزمازا . ( 14 ) - ت : ندارد . ( 15 ) - ل : كف . ( 16 ) - ت : مؤيد . ( 17 ) - ت : اين ابيات ندارد . ( 18 ) - ت : ستمكار .
( 1 ) ويل : شور و فغان بر مصيبت ( غياث ) . ( 2 ) مزهر : دف ( لغتنامه ) .