تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
ديگر به دو انداخت بر سنگى آمد و تا يك مشت در سنگ‌خاره نشست اوچ قرا بر او آفرين كرد و از آنجا مجروح و پياده بازگرديد و به لشكر ملحق شد ، ( 1 ) قمر الدّين بگريخت و اوچ قرا ( 2 ) خبر آوارگى قمر الدّين و چگونگى آن احوال و سرگذشت خود به تمام ( 3 ) تقرير كرد . بعد از آنكه لشكر مراجعت نموده متوجّه سمرقند شدند در راه آتش در علفهاى خشك افتاد ، نزديك خيمهء فولاد و فولاد به دفع آن آتش مشغول گشته زخم دست او تازه شد و ورم ( 4 ) كرد ( 5 ) و بدان الم علم به صحراى عدم زد . و اميرزاده عمر شيخ بهادر و خطاى بهادر را به جانب كاشغر فرستاده بود ايشان بدان طرف رفتند و خضر خواجه اغلان و امير خدايداد مغول و امير فرمان شيخ برادرش كاشغر بازگذاشتند و با معدودى چند بيرون رفتند و مخلّفات ايشان به دست اميرزاده عمر شيخ بهادر ( 6 ) افتاد حتى كه اميره آغا كه مادر امير خدايداد بود و عورات ديگر از آن امرا ( 7 ) جمله را ( 8 ) گرفته و به سمرقند رسانيدند و اهالى كاشغر را كوچانيده به جانب اندكان فرستادند ( 9 ) و آنجا ايشان را يورت داده ساكن گردانيد [ ند ] .

ذكر وفات اميرزاده جهانيان ( 10 ) جهانگير بن امير صاحب قران گيتىستان تيمور گوركان ( 11 )

به وقتى كه حضرت امير صاحب قران عزيمت جانب مغولستان ( 12 ) فرموده بود ( 13 ) اميرزاده جهانگير را در تخت سمرقند قائم مقام خود گذاشته بود در آن وقت كه لشكر قمر الدّين را شكست ( 14 ) و به جانب تختگاه خود معاودت فرمود ، ( 15 ) چون دل ارباب دولت جام گيتىنماى حوادث عالم است ، شبانه شيخ بزرگوار برهان الدّين قليج ( 16 ) « 1 » را - رحمه اللّه - به خواب ديد به ادبى تمام در پيش ايشان رفته ، در باب فرزند ارجمند خود جهانگير بهادر ( 17 ) از او استمداد همّت نمود كه پسرم را از خداى درخواه ! شيخ در جواب
هامش
( 1 ) - ت : شده . ( 2 ) - ت : قمر الدّين بگريخت و اوچ قرا . ( 3 ) - م و ل : تمامى . ( 4 ) - ت : و ورم دست او تازه . ( 5 ) - ت : شد . ( 6 ) - ت : ندارد . ( 7 ) - ت : ندارد . ( 8 ) - ت : ندارد . ( 9 ) - ت : فرستاد . ( 10 ) - ت : ندارد . ( 11 ) - ت : « بن امير صاحب قران گيتىستان تيمور گوركان ندارد . ( 12 ) - م و ت : مغول . ( 13 ) - م و ت : فرمود . ( 14 ) - م و ل : زد . ( 15 ) - ت : نمود . ( 16 ) - م : قليج ، ت : قلج . ( 17 ) - ت : ندارد .
( 1 ) ظفرنامه على يزدى : « قلج » ، ج / 1 ، ص 198 .