تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
محلّ كه حدّ ( 1 ) نهاده باشند اقامت نمايند . سلطان عماد الدّين احمد متوجّه شيراز شد و پهلوان خرّم و باقى امرا به در كرمان آمدند و حال تنگى شهر و بىقوّتى به نهايت رسيده بود ، چنان كه اغلب قوت مردم مغز پنبه‌دانه و تخم سبيوش « 1 » و سبستان ( 2 ) « 2 » بود و سواران مجموع اسبان را كشته بعد از آنكه از لاغرى مىمردند و خورده ( 3 ) پهلوان اسد از غايت عجز و اضطرار رسولان پيش خرّم فرستاد و درخواست كرد كه مرا حكايتى ( 4 ) چند است ، پهلوان عليشاه مزينانى را بفرستند كه خدمت او رفع كرده به سمع همايون رساند . پهلوان خرّم ملتمس او را ( 5 ) مبذول داشت و پهلوان عليشاه ( 6 ) مزينانى ( 7 ) روانهء ( 8 ) شهر گردانيد . پهلوان اسد از اظهار آن حركت و تكفّل آن شغل بدعاقبت ندامتى عظيم ( 9 ) ظاهر كرد و درخواست نمود كه راه مردان بتخصيص اهل سپاه يكى است سهوى كه مرا واقع شده مىخواهم كه پهلوان تاج الدّين خرّم به كمال كياست و كاردانى تدارك آن بفرمايد اگر ميسور « 3 » گردد كه به حضور تدارك آن تدبير فرمايند اولى . پهلوان عليشاه صورت آن قضيّه در پيش پهلوان خرّم رفع كرد . پهلوان قبول كرد و متوجّه شهر شد و بعد از ملاقات پهلوان اسد اقامت خدمت و طوى و پيشكش [ 100 - آ ] به جاى آورد و در پاى ماچان ندامت بايستاد . آخر قرار بر آن گرفت كه خطبه و سكّه به نام پادشاه كند و قلعهء مولانا كه در ميان شهر است به امناى حضرت پادشاه سپارد و پهلوان محمّد طغانشاه و يكى از پسران متوجّه شيراز شوند و به ملازمت اشتغال نمايند . پهلوان اسد آن ( 10 ) مجموع قبول كرد و قلعهء مولانا صدر الدّين تسليم كرد و پهلوان عليشاه ( 11 ) مزينانى به ضبط قلعه قيام نمود و برادرش و امير پير حسين را متوجّه اردوى فارس گردانيد . جماعت لشكريان كه در بيرون بودند با مردم شهر خريد و فروخت كردند ، مجموع جوى كه از براى چهارپايان آورده بودند يك‌من رويينه در عوض يك
هامش
( 1 ) - م : جسر ، ل : جبر . ( 2 ) - ت : ندارد . ( 3 ) - ت : ندارد . ( 4 ) - م و ل : كلمه . ( 5 ) - ت : اسد . ( 6 ) - م و ل : ندارد . ( 7 ) - ت : ندارد . ( 8 ) - م و ل : متوجّه . ( 9 ) - م و ل : ندارد . ( 10 ) - ت : اين . ( 11 ) - م و ل : ندارد .
( 1 ) سبيوش : تخم اسبغول است كه به عربى بذر قطوغا گويند ( برهان ) . ( 2 ) سبستان : گوجه ، آلوچه ( دهخدا ) . ( 3 ) ميسور : سهل و آسان ( غياث ) .