مىشود و تاج الدّين مشيزى چنان كه نبشته شده است به خلوت راه يافته بود و چنان درنموده كه شاه شجاع را غرض از اين پيوند مداخلت در ممالك آذربايجان است و داعيهء تسخير اين ( 1 ) بلاد دارد و ديگر از سلطان اويس تقبّل نموده كه دختر [ 91 - آ ] شاه مظفّر مخدوم شاه ، خواهر شاه يحيى و شاه منصور كه در آن ايّام رسيده بود از براى سلطان اويس بخواهد و او را به آذربايجان آورد و بدان سبب چنان سازد كه شاه يحيى نيز كمر خدمتكارى به نسبت سلطان اويس بسته دارد و سلطان اويس را اين معانى مناسب نمود .
بعد از آنكه چندگاه بود كه هرروز ايلچيان طرفين به ملازمت مىآمدند ناگاه بعد از اتّفاق خبر بيرون آمد كه دختر را نامزد شاه محمود كردند و با تجمّلى تمام روانه اصفهان گردانيد [ ند ] ( 2 ) اصحاب اصفهان كه بدين مهمّ آمده بودند بر اصحاب شيراز كه از پيش شاه شجاع آمده بودند قبّه كشيدند و ايشان به انفعالى تمام از در كرياس سلطان اويس بيرون آمدند . ( 3 ) نقل از تقرير خواجه امير به سلطانيّه كه گفت آن روز در آن محلّ حاضر بودم . و ابتداى اين حكايت در سنهء سبعين است و اتمام آن در احدى ( 4 ) .
مولانا جمال الدّين سلمان كه مدّاح سلطان اويس بود قصيده در تهنيت آن سور بگفت و پيش شاه محمود فرستاد اين چند بيت از آن قصيده ثبت افتاد و هى هذه :
آسمان ساخت در آفاق يكى سور و چه سور * كه از آن سور شد اطراف ممالك مسرور
اجتماعيست منوّر قمرى را با شمس * اتّصاليست مقرّر ملكى را با حور
مهد بلقيس زمان داشته است ارزانى * به سراپردهء جم دولت تشريف حضور
قطب دين ، شاه فلك مرتبه محمود كه اوست * به همه سيرت محمود و محامد مذكور
خواجه تاج الحقّ و الدّين محمّد الحقّ * سعيها كرد درين باب بغايت مشكور
دُرّى از بحر بزرگى به كنار آوردت * كه چنان دُرّ نتوان يافت در اصداف دهور
تو مهى از افق پادشهى با تو نمود * كه كس آن ماه نديدست و نبيند به شهور
در سرم بود كه بر درگهت آيم به نياز * كنم آن گوهر منظوم بر آن دُرّ منثور
درد پا مانع دردسر من گشت و بدين * چشم دارم كه مرا لطف تو دارد معذور
هامش
( 1 ) - ت : آن .
( 2 ) - ت : « سلطان اويس دلشاد كوچك را با شاه محمود عقد كردند و با تجمّلى به اصفهان پيش شاه محمود فرستاد » .
( 3 ) - م و ل : از « و ايشان به انفعالى . . . » تا اينجا ندارد .
( 4 ) - ت : از « و ابتداى اين . . . » تا اينجا ندارد .