مضطر گردانيد و خطاى بهادر و شيخ على بهادر با بسيارى ديگر از نامداران در آن جنگ زخمدار شدند و آخر الامر حصار را مسخّر كرده هردو دشمن را گرفته آوردند .
ديگرباره امير حسين با امير صاحب قران مشورت كرده گفت كه عزيمت من آن است كه به جانب بلخ روم و آن را عمارت كرده حصار سازم . در اين كار آنچه تو را به خاطر آيد بگوى ؟ امير صاحب قران فرمود كه برادر شما امير عبد اللّه كه عالم به وجود او مفتخر و منوّر بود و در زمان امير قزاغن مجموع مملكت را او مىدانست وقتى به خاطرش آمده بود كه به جانب سمرقند رود امراى بزرگ كه در خدمت او بودند عرضه داشتند كه ولايت خود را گذاشتن و ولايت بيگانه را معمور داشتن از طريق عقل دور است ، من نيز جهت صلاح كار شما اين معنى مصلحت نمىبينم . گفت : هر آينه رأى تو صواب مىبينم و در دولتخواهى و نيكانديشى تو شك ندارم امّا مرا اين داعيه در خاطر است و منع خاطر خود از آن نمىتوانم كرد ، تمت . ( 1 )
آمدن امير حسين به بلخ بعد از گرفتن حصار كابل و عمارت كردن حصار دار السّلام بلخ و چگونگى آن ( 2 )
بعد از گرفتن حصار كابل امير حسين به جانب بلخ روانه شد و امير صاحب قران را با خود مصحوب گردانيد . چون آنجا رسيدند درباره عمارت حصار انديشه مىكردند و صواب و خطاى آن مىانديشيدند . ناگاه خبر رسيد كه مغول لشكر كشيده به حدود اشبره ( 3 ) « 1 » درآمدهاند . امير صاحب قران و امير موسى و امير على منقلاى شده روان شدند ( 4 ) و لشكر مغول به تاشكند نزول كردند و زمستان آنجا گذرانيدند . امير حسين در ولايت كش با قول لشكر قشلاق كرد و امراى او در موقرقرا نشستند و قمر الدّين و كپك تيمور و شيراغول با بعضى از لشكر مغول قصد امير حاجى بيك كردند و لشكر كشيده آمدند و چون به ( 5 ) نزديك هم رسيدند باهم ، همسخن شده بازگرديدند .
قمر الدّين و كپك تيمور حيله كرده بگريخته و امير حاجى با لشكر خود درپى كرده
هامش
( 1 ) - ت : ندارد .
( 2 ) - ت : « دار السلام بلخ و چگونگى آن » ندارد .
( 3 ) - ل : اشتره
( 4 ) - م و ل : « روان شدند » ندارد .
( 5 ) - ت : ندارد .
( 1 ) ظفرنامه شامى ( فيلكس تاور ) ، چاپ چكسلواكى : « اشبره » ، ص 26 ، مطلع : « آشبره » ، ص 399 .