تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
كرده و عهد بسته تورانشاه را با پنجشنبه فرستاد تا آن را مؤكّد گرداند . امير صاحب قران ، عبّاس بهادر را با تورانشاه ( 1 ) كه از پيش امير حسين آمده بود بازفرستاد ( 2 ) تا تجديد آن عهد و پيمان كنند . امير حسين ، امير موسى و الجايتو را با ده هزار مرد روانه كرد تا عهد و پيمان ( 3 ) بسته ( 4 ) امير صاحب قران را پيش او آورند ايشان به كومش كند به مزار على اتا رسيده فرود آمدند و امير صاحب قران در علىآباد نزول فرموده بودند . چون رسولان در ميان آمدند و رفتند قرار بر آن ( 5 ) دادند كه هريك با صد مرد با يكديگر ملاقات كنند و چون به هم نزديك شدند نوكران امير صاحب قران خواستند كه دستبردى نمايند و با يكديگر مىگفتند امراى صاحب وجود او اين گروه‌اند كه آمده‌اند ، اگر ايشان را از پيش برداريم ديگر كسى كه قوّت مقاومت ما داشته باشد نماند و عقلا فرصت وقت را غنيمت دانند و از اينجا گفته‌اند « الفرص تمرّ مرّ السّحاب و تسير سير الشّهاب » يعنى زمان فرصت زود زوال است ، چون ابر درمىگذرد و چون ستارهء ريزنده به شتاب مىرود . حكما گفته‌اند كمال عقل مردم بدان توان شناخت كه چون باد دولت دشمن وزان بيند قدم در تواضع نهد و چون علم دولت او را شكسته و افتاده يابد وقت فرصت را از دست ندهد و هيچ خير نباشد در دولتى كه دو چيز در آن جمع بود ، در استيفاى لذّات جسمانى مبالغت بغايت نمودن ( 6 ) و به هنگام مجال فرصت از دست دادن و گفته‌اند بزرگى پادشاهان بر غير ايشان به فضيلت گوهر بلند ايشان است و آن را به پنج چيز توان دانست : اوّل : رحمتى شامل بر ( 7 ) حال رعيت . دويم : عدلى ( 8 ) نگه‌دارندهء مملكت . سيم : هيبتى كه جور ظالم از مظلوم بازدارد . چهارم : دانشى كه بدان واسطه بر كيد دشمن اطّلاع يابد . پنجم : عاقبت‌انديشى كه بدان فرصت را غنيمت داند و از اينجا گفته‌اند : شعر ( 9 )
مكن وقت ضايع به افسوس و حيف * كه فرصت عزيزست و الوقت سيف
امير صاحب قران چون براين‌حال مطّلع شد با مردم خود ماجرا فرمود و گفت عهد و
هامش
( 1 ) - ت : ايلچى . ( 2 ) - م و ل : با تورانشاه پيش امير حسين فرستاد . ( 3 ) - م و ل : ندارد . ( 4 ) - ت : بندند . ( 5 ) - ت : ندارد . ( 6 ) - م و ل : نمايند . ( 7 ) - م و ل : ندارد . ( 8 ) - م و ل : عدتى . ( 9 ) - ت : بيت .
زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 422 | سيد كمال حاج سيد جوادى / عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )