گذاشت و نيز حكما گفتهاند كه « التّغافل من شيم الكرام » يعنى در [ 86 - آ ] بعضى كارها تغافل كردن و سايه بر آن نينداختن عادت كريمان و بزرگان ( 1 ) است و با آن همه او را به محاربت اعدا دعوت كرد ، اجابت ننمود و قدم در مقام مقاومت و مرافعت ( 2 ) ننهاد .
امير صاحب قران كيخسرو را طوى فرمود با يكديگر خويشى كردند و دختر كيخسرو رقيه خانيكه را از براى فرزند خود جهانگير خواستارى فرمود و مدّتى به عيش مشغول شدند .
حكايات حكّام آذربايجان و عراق و فارس ( 3 ) در سال مذكور
سلطان اويس در بهار سنهء ثمان و ستّين و سبعمايه از بغداد به راه شهر زور و سنتاى متوجّه آذربايجان شد و در ( 4 ) مدّت غيبت سلطان اويس ، كاووس شروانى دو نوبت به قراباغ آمده بود و مردم را كوچانيده به جانب شروان برده و خرابى كرده . چون سلطان پيش از آنكه قضيّه خواجه مرجان واقع شود عزيمت قراباغ و جنگ كاووس كرده بود و در غيبت نيز از او حركات واقع شد بيرم بيك و امرا را با لشكرها به جانب شروان فرستاد ، آن لشكرها متوجّه آن ديار گشتند ( 5 ) و چون از آب كر بگذشتند ( 6 ) و به ولايت شروان درآمدند ( 7 ) ، كاووس را با ايشان قوّت مقاومت نبود به قلعه متحصّن شد ( 8 ) و ولايت و مملكت بديشان گذاشت . آن لشكر مدّت سه ماه در آن ولايت بودند و خرابى بسيار كردند چون كاووس ديد كه ولايت به كلّى خراب مىشود مردم صالح را ( 9 ) از ائمّه و مشايخ در ميان كرد و از قلعه بيرون آمد . بيرم بيك و امرا را فتحى چنين روى نمود .
كاووس را گرفتند و مقيّد گردانيده به اردوى سلطان اويس آوردند و در اردوى سلطان اويس كاووس مدّت سه ماه محبوس بود . بعد از آن سلطان اويس فرمود كه او را بخشيدم و مملكت او همچنانكه داشته است ( 10 ) به دو مسلّم داشت و سبب اين مرحمت و شفقت مجموع بلاد شروان و دربند باكويه ( 11 ) مسخّر شد و حكّام آنجا حاجى فرامرز و حاجى فريدون و غيرهم پيش سلطان اويس آمدند و سلطان ايشان را به تربيت و عنايت
هامش
( 1 ) - ت : ندارد .
( 2 ) - م و ل : مرافقت .
( 3 ) - ت : ندارد .
( 4 ) - ت : و در اين .
( 5 ) - ت : گشته .
( 6 ) - ت : « و چون از آب كه بگذشتند » ندارد .
( 7 ) - م : درآمد .
( 8 ) - م : شود .
( 9 ) - م و ل : ندارد .
( 10 ) - م : ندارد .
( 11 ) - ت : باكو .