درآويختند و جنگى عظيم واقع گشت . حضرت عزّت امير صاحب قران را ظفر و فيروزى داد تا دشمنان را رانده به قول لشكر رسانيد و در آن موضع نزول فرموده اسبان را آسايش داده نماز عصر ( 1 ) سوار شد و سيصد ( 2 ) مرد را هفت قشون ساخت و لشكر را دلدارى كرده بر جنگ تحريص نمود . امير داود و امير سارى بوقا و امير حسين و امير حاجى سيف الدّين و عبّاس بهادر و آقبوقا بهادر و هندو و ايلچى و دوركا و شيخ على و امير على و محمود شاه بر جانب دست چپ لشكر ( 3 ) ايستادند و امير صاحب قران فيروز جنگ ، در قول لشكر بر دشمن حمله كرد و به زخم شمشير و ضرب بازو مردى آشكارا كرد و در وقت مقابله ايندو لشكر بدر الدّين و پسرش و على يساورى ( 4 ) روى به گريز نهادند . امير صاحب قران بر اعداء حمله كرد و دشمنان روى گردانيده پشت دادند و لشكر منصور نيكامشى كرد تا جكداليك رسيدند و چهارپايان و الاغ و جيباى ( 5 ) ايشان را گرفتند و الجايتو يانجاجى ( 6 ) « 1 » و فولاد با امير صاحب قران دوستى و اخلاص داشتند و ليكن ياغى شده آمده بودند . لشكريان به ناشناس سرايشان بريده آمدند و آوردند . اين معنى از كمال وفا و مرحمت و محافظت سوابق حقوق بر خاطر امير صاحب قران گران آمد . اشارت فرمود تا كالبد ايشان به شهر سمرقند نقل كنند و علما و صلحاء آن مقام بر ايشان نماز گزارند و حقوق خدمتكارى ايشان رعايت نمايند و بعد از آن فرمود كه مصلحت در آن است كه دشمنان را فرصت ناداده برانيم و به حصار رسانيم و لشكر جمع كرده با امير حسين جنگ كنيم . امرا و نوييان اين معنى ( 7 ) مصلحت نديدند و زانو زده عرضه داشتند . وى ( 8 ) نصيحت نيكخواهان قبول كرده به جانب سمرقند مراجعت فرمود و از ولايت لشكرها [ 85 - ب ] جمع كرد روانه شد و برماجوق و طغانشاه را در ولايت كش بازداشت تا مالها جمع كرده در عقب بيايند . ( 9 )
چون لشكرهاى آراسته به سمرقند رسيد اوج قرابهادر كه از قبل امير حسين در سمرقند بود لشكرى را بيرون آورد ( 10 ) و در لب آب رحمت سر راه گرفت . امير صاحب قران
هامش
( 1 ) - ت : پيشين .
( 2 ) - ت : ششصد .
( 3 ) - ت : « بر جانب دست چپ لشكر » ندارد .
( 4 ) - ت : ساورى .
( 5 ) - ت : « و جيباى » ندارد .
( 6 ) - ت : نايخانجى .
( 7 ) - ت : « اين معنى » ندارد .
( 8 ) - م و ل : ندارد .
( 9 ) - م : آمد .
( 10 ) - ت : ترتيب داد .
( 1 ) ظفرنامه شامى ( فيلكس تاور ) : « تانجاجى » ، ص 45 ، ظفرنامه على يزدى ( اورونبايوف ) ، « طايخانى » ، ص 125 ،