يكديگر بكشتند و رستم و اسفنديار و رزم ايشان را فراموش گردانيده ( 1 ) آخر الامر ( 2 ) لشكر شاه محمود :
شعر ( 3 )
هزيمت شدند آن سران سربهسر * همه سوى دروازه كردند سر
كس از جنگجويان به ميدان نماند * ز خون سنگها جز به مرجان نماند
شاه شجاع مظفّر و منصور ( 4 ) از يارى اقبال به ميدان سعادت نزول فرمود و شاه محمود سران سپاه و اعيان درگاه خود را جمع گردانيد .
بديشان چنين گفت كاكنون گريز * بسى به ز آرام يا رستخيز
روان كرد سوى سپاهان علم * ز گردون گردنده گشته دژم
سحرگه كه خورشيد زرّينه سر * ز بنگاه ( 5 ) خاور برآورد سر
رسيدند زنهاريان بىدرنگ * به درگاه سلطان فيروز جنگ
كه محمود گردنكش سرفراز * به سوى سپاهان دگر رفت باز
شد از نعرهء كوس و بانگ سپاه * چو صحراى محشر در بارگاه
بزرگان و گردنفرازان شهر * به شادىپذيره شدندش دو بهر
نوازشكنان خسرو ارجمند * به تشريف خود كردشان سربلند
شد از دولت خالق رهنمون * ز راه سعادت به شهر اندرون
نشست اندر ايوان شاهنشهى * به ديدار بازيب و با فرّهى
و از آن طرف شاه محمود به اصفهان رسيده ( 6 ) باز ايلچيان پيش سلطان اويس به بغداد فرستاد و به تدبير جنگ و استعداد حرب اشتغال نمود و اين وقايع ( 7 ) در شهور سنهء سبع و ستّين و سبعمايه اتّفاق افتاد ، تمّت ( 8 ) .
ذكر احوال سلطان اويس و وقايع آذربايجان و بغداد در اين ايّام مذكور
در اوايل تاريخ سنهء ستّ و ستّين و سبعمايه سلطان اويس خواست كه به قراباغ
هامش
( 1 ) - ت : از « و رستم . . . » تا اينجا ندارد .
( 2 ) - م و ل : ندارد .
( 3 ) - م : ندارد ، ت : بيت .
( 4 ) - ت : « و منصور » ندارد .
( 5 ) - ت : زبرگاه .
( 6 ) - ل : رسيدند .
( 7 ) - ت : واقعه .
( 8 ) - م و ل : ندارد .