شد مجلس عيشى داشتند و در آن مجلس ملوك كرمان و سيرجان ( 1 ) و بم و خبيص حاضر بودند و هركس سخنى گفتند در اثناى محاورت ( 2 ) سلطان عماد الدّين ( 3 ) احمد تقرير كرد كه ما حالا سه هزار مرد مىرويم و سه هزار مرد از افغان به ما ملحق مىشوند و پنج هزار مرد كه دولتشاه دارد آن نيز از آن ماست هرگاه ما را دوازده هزار سوار ( 4 ) باشد كرمان را از دست ما كه انتزاع تواند كرد . ؟ صورت اين حكايت منهيان على الصّباح پيش شاه محمود رفع كردند ، شاه محمود را مقرّر شد كه اگر عماد الدّين احمد از معسكر منفك مىشود مادّهء فسادى از غيبت او تولّد مىكند كه تسكين آن جز به اراقت ( 5 ) دماء متصوّر نيست . چون عماد الدّين احمد خواست كه شرف دستبوس دريابد و اجازت خواسته خيرباد كند و روانهء كرمان شود ، شاه محمود فرمود كه هنوز قضيّهء فارس كه اهمّ و اولى است در ميان است [ 77 - ب ] و فيصل آن بازديد نشده و حضورى ( 6 ) چون تو برادرى مغتنم ، حالا اين معامله را به اتمام رسانيم بعد از آن فكرى كلّى در قضيّه كرمان بكنيم اضطرارا فسخ آن ( 7 ) عزيمت نمود ( 8 ) بعد از آن احوال نه بر صورت سابق مىديد . ( 9 )
هامش
( 1 ) - ت : سيرجان و بعضى از اكابر كرمان .
( 2 ) - م و ل : در اين اثنا در محاورت .
( 3 ) - ت : ندارد .
( 4 ) - م و ل : مرد .
( 5 ) - ت : رافت .
( 6 ) - ت : حضور .
( 7 ) - ت : اين .
( 8 ) - ت : لازم شمرد .
( 9 ) - ت : از « بعد از آن . . . » تا اينجا ندارد ، ت : لازم شمرد و لازم مىبود .