آخر در بگشودند ( 1 ) و سلطان شبلى را در قصر محبوس كردند و جاريتى ملازم گردانيدند و فى الحال كه هنوز كوتوالان قلعهها را از كيفيّت احوال معلوم نبود و مردم ايشان در شهر متفرّق ، قلعهء مولانا و كوه ( 2 ) را به ( 3 ) تصرّف گرفتند و بر دروازهها ملازمان خود معيّن گردانيدند . امير بهلول كه در كرمان به اسم لشكركشى و سپهسالارى مقرّر بود با سيصد نفر مرد چون آن شورش و بىسامانى مشاهده كرد صورت واقعه تحقيق ناكرده ، چه هركس صورت خيالى بستند ، بعضى تصوّر كردند كه حكم پادشاه در اين معنى به نفاذ پيوسته است و بعضى را تصوّر آن شد كه دولتشاه از جهت شاه محمود اين حركت كرده است . فى الجمله ، امير بهلول متوهّم شده فى الحال ( 4 ) از دروازهء پاى غار بيرون رفت و اكثر نوكرانش در شهر بازماندند . دولتشاه كسان بر عقب او فرستاد كه اين امر كه واقع شد بنابر امر حضرت شاه شجاع ( 5 ) بود . اكنون به همان قرار و منصب و راه او را در كرمان مىبايد بود در اين ولا خود را سرگردان كردن صلاح نيست ، و او را به انواع تملّق و چاپلوسى بازگردانيد و در خزانه و انبارى كه در شهر معدّ و مرتّب ( 6 ) بود بگشود ، و دعوت بنياد كرد چنان كه در مدّت اندك غلبهء بسيار بر او جمع شد و لا ينقطع نوّاب او به تهيّهء اسباب حرب و ترتيب پوش و اسلحه اشتغال مىنمودند و از جوانب و اطراف خراسان و سجستان و حوالى يزد و افغان به واسطهء آنكه افراد متجنّده را نوازش مىفرمودند ( 7 ) متوجّه او ( 8 ) شدند . چون ( 9 ) خواجه مجد و امير باكوز با لشكر افغان برسيدند دولتشاه شهر را ضبط كرده بود ايشان را اختيارى نداد و خواجه مجد الدّين قاقم به سبب اموال و متعلّقان كه در كرمان داشت و دولتشاه نيز تهديد مىكرد بغايت متحيّر و سرگردان شد . دو سه روز از امير باكوز مخفى گشت . امير باكوز با لشكر افغان مراجعت نمودند . خواجه مجد الدّين احوال خود به وسيلهء خواجه حاجى رشيد به دولتشاه رفع كرد دولتشاه در زمان [ 76 - آ ] سوگند خورد و استمالت نامهئى در صحبت خواجه حاجى رشيد روانه گردانيد و مجد الدّين قاقم را به اعزاز و اكرامى ( 10 ) هرچه تمامتر به شهر درآوردند . چون معاملهء كرمان بدينجا ( 11 ) رسيد و همّت بر استخلاص ولايت گماشت و به تدريج طرح اساس سلطنت درانداخت . چون او را نسب سلطنت نبود خواست كه خود را
هامش
( 1 ) - ت : در نگشودند .
( 2 ) - ت : قلعه كوه .
( 3 ) - م و ت : با .
( 4 ) - ت : « الحال » ندارد .
( 5 ) - ت : پادشاه .
( 6 ) - ت : « معدّ و مرتّب » ندارد .
( 7 ) - ت : نوازش افراوا متجنّده .
( 8 ) - م و ل : ندارد .
( 9 ) - ت : تاكو .
( 10 ) - ت : اكرام .
( 11 ) - ت : به آنجا .