واسطهء آنكه ايشان از بطانهء خواجه قوام الدّين محمّد صاحب عيار - روّح اللّه روحه و نوّر اللّه مرقده و رمسه ( 1 ) - بودند و شاه شجاع در آن نزديك او را مصادره فرموده بود و اتباع و اشياع او را گوشمال تمام رسيده ، در اين ايّام شاه شجاع را توهّم آن شد كه چون دولتشاه و ملك محمّد به تجديد آزرده شدهاند مبادا كه اغواى جمعى لشكريان كنند و با غلبه به جانب دشمن ملحق گردند ( 2 ) و وقت مقتضى آن نبود كه قصد ايشان پيدا ( 3 ) كند .
اين تدبير انديشيد كه ايشان را تربيت فرموده به جانبى نامزد فرمايند ( 4 ) ايشان را به خلوت طلبيد و خلعت ارزانى فرمود و دلدارى بسيار نمود و گفت شما را به تحصيل اموال ( 5 ) كرمان مىبايد رفت . ايشان زمين بوسيده بر موجب فرمان متوجّه كرمان شدند . بعد از آن كه ايشان را روانه گردانيد شاه شجاع را فكر آن شد كه عرصهء كرمان حالا از لشكرى و حاكمى صاحب وجود خالى است مبادا همين جماعت كه به تجديد از بوتهء مصادره و مطالبه بيرون آمدهاند و بعد ديارى حاصل شده و احوال اينجايى نيز متزلزل گذاشتهاند سوداى استقلال و تمنّاى استيلا كنند . خواجه مجد الدّين قاقم را اختيار فرمود به سبب آنكه او را مخلّفات ( 6 ) و تعلّقات در كرمان بسيار بود و ديگرى آنكه ( 7 ) فرمود كه مردى است امين و مشفق و يك جهت مقرّر بر آن جمله كه متوجّه ولايت گرمسير كرمان ، جيرفت ( 8 ) و هزار افغان ( 9 ) شود و به اتّفاق امير باكوز « 1 » كه امير پانصدهء افغان ( 10 ) بود دو هزار مرد از ولايت بيرون آورده ( 11 ) و متوجّه كرمان شوند ( 12 ) و به ضبط مملكت قيام نمايند . مثال همايون در اين باب در قلم آورده خواجه مجد الدّين قاقم را خلعت و نوازش فرموده روانه آن طرف گردانيد و از آن طرف دولتشاه و ملك محمّد به كرمان رسيدند .
در آن تاريخ امير غياث الدّين حاجى امير آخور ( 13 ) اسم حكومت ديوان يارغو ( 14 ) « 2 » داشت و امير بهلول منصب سپهسالارى و لشكركشى و مظفّر الدّين شبلى بن شاه شجاع در قصر جنكرد ( 15 ) اقامت فرمود و خواجه هلال اتابك و ملازم او دولتشاه چون امور ممالك عراق و فارس به هرجومرج ديد طمع حكومت پيدا شد با ملك
هامش
( 1 ) - ت : ندارد .
( 2 ) - م و ل : شوند .
( 3 ) - ت : ندارد .
( 4 ) - ت : ندارد .
( 5 ) - ت : مال .
( 6 ) - ت : مختلفات .
( 7 ) - ت : ندارد .
( 8 ) - ت : ندارد .
( 9 ) - ت : اوغان .
( 10 ) - ت : تومان .
( 11 ) - ت : آورد .
( 12 ) - ت : شود .
( 13 ) - ت : ندارد .
( 14 ) - ت : يرغو .
( 15 ) - ت : حبكرد .
( 1 ) مطلع : ص 348 - 349 ، تاريخ عصر حافظ ، ج / 1 ، ص 213 ، روضة الصفا ، ج / 4 ، ص 519 : « باكور » .
( 2 ) يارغو ( يرغو ) : محاكمه ، قضا ( لغتنامه ) .